سلامى چون ديوانگان كردم .
او دستور نشستن داد ، ولى از ترسم ننشستم ، نگاهى به اطراف كردم ، ناگاه « عمرو بن عبيد » را نزد او ديدم ، و دوباره سلام دادم و بعد نشستم .
چون دريافت كه من مىترسم ، گفت : نزديك من بيا ، و من نزديك رفتم و بوى حنوط به مشامش رسيد و گفت : واى بر تو ، بايد راست جريان را بگويى و گر نه به حسابت مىرسم ؟
گفتم : بپرس تا راست بگويم ؟ به خدا سوگند دروغ نمىگويم ؟
پرسيد : اين حنوط براى چيست ؟ و با خود چه فكر كردى ، تا اين كار را انجام دادى ؟
گفتم : يا امير المؤمنين عليه السّلام ، راستى نجات دهندهتر است و آنچه به ذهنم آمده و با خود فكر مىكردم ، تا كفن را پوشيدم و اهل و عيال را وداع نمودم و وصيّت كردم ، همه را برايت گفتهام .
وقتى سخن مرا شنيد ، دريافت كه راست مىگويم ، و گفت :
لا حول و لا قوّة الَّا بالله العلىّ العظيم .
وقتى اين جمله را شنيدم ، آرامش خود را بازيافتم و ترسم از خشم معروف او كمتر شد .
سپس گفت : اى سليمان به من بگو چقدر حديث در فضائل امير المؤمنين عليه السّلام روايت مىكنى ؟
گفتم : ده هزار حديث ؟
گفت : سوگند به خدا دو حديث در فضايل على عليه السّلام برايت مىگويم ، كه اگر از همهء آنچه شنيدهاى بهتر نبود ، به من بگو ، و گر نه آنها را از من روايت كن ؟
گفتم : يا امير درست است .
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 368
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٣٦٨