كوچكتان را برداريد و نزد دوست بزرگتان ببريد ، و قتل شما به اين صورت خونبها ندارد .
همراهان اشجع سر بريدهء او را در دست گرفتند و در مدينه آن را مقابل ابى بكر افكندند .
او نيز مهاجرين و انصار را جمع كرد و گفت : اى مردم برادر ثقفى شما در اطاعت خدا و رسول و اولى الامر بود و او را مسئول جمعآورى ماليات نمودم ، و على عليه السّلام او را مورد حمله قرار داد و به بدترين وجهى به قتل رساند .
پيشنهاد جنگ به امام عليه السّلام
اينك او با چند تن از يارانش در روستاهاى حجاز به سر مىبرد ، بايد گروهى از شما با آمادگى كامل به جنگ او برود ؟ و شما او را مىشناسيد كه دردى بىدرمان و شهسوارى بىمانند است .
مردم سكوت كردند و گويا پرنده روى سرشان نشسته بود ، ابى بكر گفت :
زبان نداريد و نمىشنويد ؟ چرا پاسخ مرا نمىدهيد ؟
يكى از افراد بنام « حجاج بن صخره » گفت : اگر تو همراه ما بيايى ، حركت مىكنيم ؟ اما اگر لشكر تو به سوى او برود ، تا آخرين نفرشان دو نيم مىشوند ؟
نفر دوم برخاست و گفت : آيا مىدانى ما را به سوى چه كسى روانه مىكنى ؟ به سوى مردى كه ارواح را مىربايد ، سوگند به خدا ديدن ملك الموت براى ما آسانتر از ديدن على عليه السّلام است ؟
ابى بكر گفت : خدا خيرتان ندهد ، كه تا نام على عليه السّلام برده مىشود ، چشمهايتان در حدقه دور مىزند و گويا مرگ شما را فرا مىگيرد ؟ آيا اين چنين بايد به من پاسخ دهيد ؟
عمر گفت : كسى جز خالد را بايد به جنگش فرستاد ؟ ابى بكر رو كرد به
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 311
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٣١١