امام عليه السّلام سوار بر « سابح » ( 1 ) شد و عمامهء پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم را بر سر گذاشت و دو شمشير حمايل نمود و به تاخت حيوان را راه مىبرد و در اين سفر حسين عليه السّلام و عمار و فضل بن عباس و عبد الله بن جعفر و عبد الله بن عباس او را همراهى مىكردند ، تا به روستاى مورد نظر رسيد و بزرگ آن به استقبال امام عليه السّلام آمد و او را به مسجد ( قضاء ) روستا برد .
سپس امام عليه السّلام حسين عليه السّلام را نزد او فرستاد و گفت : بايد نزد امير المؤمنين عليه السّلام به روى ؟ گفت : امير المؤمنين كيست ؟ فرمود : على عليه السّلام گفت : امير المؤمنين ابى بكر است و او را در مدينه پشت سر گذاشتم .
حسين عليه السّلام فرمود : پس فرمان على عليه السّلام را اجابت كن ؟ گفت : من سلطانم و او از مردم عادى است ؟ پس بايد او نزد من بيايد ؟ ديگر اينكه او با ابى بكر اجبارا بيعت كرده و ما با طيب خاطر با او بيعت كردهايم ، پس ميان ما فرق بسيار است ؟
حسين عليه السّلام نزد پدر بازگشت و جريان را نقل كرد .
امام عليه السّلام به عمار فرمود : نزد او برو و با مهربانى سخن بگو ، شايد نزد ما بيايد ، زيرا اين شخص از گمراهان است و ما مانند خانهء خدا هستيم ، كه بر آن وارد مىشوند و آن بر كسى وارد نمىشود ؟
عمار نزد او رفت و آفرينها گفت : و اظهار داشت : اى برادر ثقيف ، چه چيز تو را بر آن واداشته كه بر شخصى چون امير مؤمنان عليه السّلام در حيازت ، سبقت بگيرى ، و اين گونه با او برخورد كنى ؟ پس نزد وى بيا و دليل اقدامت را مطرح كن ؟
اين خبيث به عمار جسارت و تندى نمود و دشنام گفت ، و عمار هم مردى بود كه با سرعت خشمگين مىشد ، لذا حمايل شمشيرش را در گردن نهاد و
هامش
( 1 ) استر اعطايى پسر عم سيف بن ذى يزن به امام عليه السّلام