فرموده بود آشنايى داشتند ، و هم از لحاظ عشيره و خويشاوندان ، عزيز و گرامى بودم ، علاوه بر اينها با داشتن مناقب و آثار و قرابت و وراثت و وصيّت ، راهى براى بندگان خدا نبود ، جز اينكه به بيعت گذشتهء من تن در دهند ، مگر نه ولايت امّت در دست پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و در خانهء او بود ، و اولى از اين مناقب بهرهاى نداشت و حكومت از آن اهل بيتى بود كه خداوند پليدى را از آنان دور كرده ، و به امر ( ولايت ) اولويّت داشتند ، آنگاه رو كرد به جانب اصحاب و فرمود : آيا چنين بود ؟ همه يك صدا گفتند : آرى يا امير المؤمنين عليه السّلام مورد چهارم : اى برادر يهودى ، كسى كه پس از اولى به خلافت رسيد ، در بسيارى از امور او با من مشورت مىكرد و نظر مرا عملى مىنمود و در مسايل پيچيده با من به بحث مىپرداخت و در نهايت ، رأى مرا اخذ مىكرد ، و جز من كسى از اصحابم نمىتوانست ، در اين مسائل با او به بحث بنشيند و احتمال قرار گرفتن امر در دست كسى جز من نمىرفت ، و چون مرگش به طور ناگهانى رسيد و در زمان سلامتىاش ، ولايت را براى كسى در نظر نگرفته بود ، ترديدى نبود ، كه حق به صاحبش باز مىگردد و بدون درگيرى در جاى حقى كه سزاوار آن بودم قرار مىگيرم و همين را اميد داشتم ، اما در آخر عمر تعداد شش نفر را كه من ششمىشان بودم ، نامزد اين كار كرد ، و حقى مساوى با آنان برايم قرار نداد و هيچ يك از مزاياى وراثت و قرابت و دامادى و نسبت مرا در نظر نياورد و امر را به شوراى بين ما محوّل نمود و فرزندش را بر ما حاكم كرد و دستور داد اگر اين شش نفر نظر او را تأمين نكنند ، گردنشان را بزند و در اينجا جز صبر پناهى نداشتم .
اى برادر چه صبرى ؟ ! اين گروه در آن ايّام هر كدام براى خود تلاش مىكردند ، و من از آن خوددارى مىكردم ، وقتى از من نظر خواستند ، نظرشان
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 259
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٢٥٩