خروج ما مصلحت نيست و نمىتوانيم مدينه را خالى كنيم ، بهتر است در آنجا بمانيم ؟ اسامه گفت : چرا ؟
گفتند : چون پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بيمار است و بيماريش به مرحلهء خطر رسيده ؟ و اگر در شهر نمانيم مسايلى روى مىدهد كه نمىتوان ، بعدا به اصلاح آنها اقدام كرد ؟ پس منتظر مىمانيم تا وضعيّت پيامبر مشخص گردد و بعد حركت مىكنيم .
بيمارى پيامبر اكرم صلَّى الله عليه و آله و سلَّم
حذيفه گويد : اين گروه افرادى را فرستادند ، تا كم و كيف حال پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم را به آنها گزارش نمايد و مخفيانه نزد عايشه رفتند ، و او گفت : حال پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم وخيم است شما در همان جا بمانيد ، تا خبر را ساعت به ساعت ، برايتان گزارش كنم .
وقتى بيمارى آن حضرت صلَّى الله عليه و آله و سلَّم شدّت بيشترى پيدا كرد ، عايشه « صهيب » را فرستاد تا به ابى بكر گزارش كند ، كه ديگر اميدى به پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم باقى نمانده و بهتر است مخفيانه به مدينه بياييد ؟
وقتى صهيب گزارش را تسليم آنها كرد ، او را نزد اسامه فرستادند ، تا خبر را هم به او برساند و به او گفتند : سزاوار نيست كه در دم آخر پيغمبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم را نبينيم ؟ لذا اجازه بازگشت از اسامه گرفتند ، كه مخفيانه وارد شهر شوند ، اسامه به آنان تأكيد كرد ، اگر حال پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم رو به بهبودى بود ، هر چه زودتر به اردوگاه بازگرديد و اگر حادثهاى روى داد ، از مسأله غافل نمانيم و در جمع مردم حاضر شويم ! لذا ابو بكر و عمر و ابو عبيده ، شبانه وارد مدينه شدند و پيغمبر در لحظهاى كه بيماريش خفيف گشت ، فرمود : ديشب حادثهء بزرگى در شهر واقع شد ؟ پرسيدند : چه حادثهاى ؟ فرمود : « گروهى از