اين گروه مشكى را با خود حمل كرده و از ريگ پر نموده بودند .
حذيفه گفت : رسول خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم من و عمار ياسر را خواست و به او فرمود :
ناقه را براند و من جلودار آن باشم ، تا كمكم به بالاى گردنه رسيديم .
فعاليّت دشمنان بر ضد پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم
آن گروه به فعاليّت پرداختند و پوست را در ميان شترها رها كردند ، تا رعبى ايجاد نمايند . در اين جريان نزديك بود ناقهء رسول خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم رم كند ، اما حضرت بر آن بانگ زد : كه آرام باش ، خطرى براى تو وجود ندارد ! .
در اين موقع ناقه به امر خدا به زبان آمد و گفت : يا رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم تا تو بر پشت من نشسته باشى دست از پا خطا نمىكنم .
آن گروه از تاريكى شب استفاده كرده - خواستند ، ناقه را در دره ساقط كنند ، اما من و عمّار خواستيم ، با شمشير آنها را مورد حمله قرار دهيم ، ولى پراكنده شدند . و از اجراى نيّت شوم خود نااميد گشتند . ( 1 ) حذيفه مىگويد : از پيامبر خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم سؤال كردم : اين گروه چه كسانى بودند ؟ و هدفشان چه بود ؟ فرمود : اى حذيفه اينان منافقين دنيا و آخرت بودند .
پرسيدم : چرا كارشان را نمىسازى و افرادى را براى كشتنشان مأمور نمىكنى ؟
فرمود : خداوند دستور اغماض نسبت به آنها داده و من خوش ندارم مردم بگويند ، او صلَّى الله عليه و آله و سلَّم مردم را به دين خود فرا خواند و پس از اينكه مسلمان شدند ، و به او كمك كردند ، آنها را به قتل رساند ، اى حذيفه كار را به خدا واگذار ، و خدا در كمينشان نشسته و مدتى كوتاه به آنها مهلت داده ، سپس به عذاب گرفتارشان مىسازد .
هامش
( 1 ) چنانچه در كتب تاريخى آمده ، اين جريان در هنگام بازگشت پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم از غزوهء تبوك هم صورت گرفته بود . ( م )