راه خود ادامه داد ، تا از منبر بالا رفت ، و سرش را به نزديك گوش امام عليه السّلام رساند و گويا چيزهايى گفت : و بعد پايين آمد ، و از همان راه بازگشت ، و چون به باب الفيل رسيد ، ناپديد شد و همهء مردم مؤمن آن را از عجايب كار امام عليه السّلام دانستند و منافقين آن را اثر سحر و جادو پنداشتند .
امام عليه السّلام فرمود : اى مردم من ساحر نيستم ، مسألهاى كه مشاهده كرديد ، آثار وصايتى است كه بر جنّ و انس دارم و پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم مرا وصى خويش كرده است ، و اين حيوان بيش از شما از من اطاعت مىكند و او خليفهء من در ميان آنها است اكنون در ميان اجنه درگيريهايى واقع شده كه خون يك ديگر را ريختهاند ، و راه حكم و چاره را نمىدانستند ، او از من سؤال كرد و من راه حق را به او نشان دادم ، و اين تمثّلى كه پيدا كرده بود ، براى نشان دادن فضل من بر شما بود ، كه او به اين فضل آگاهتر از شماست .
3 - حارث در حديثى ديگر نقل كرد كه روزى با امير المؤمنين عليه السّلام از شهر كوفه خارج شديم و به كنار رود فرات رسيديم ، درختى خشك با برگهاى ريخته ديديم ، امام على عليه السّلام با دست مبارك خود آن درخت را لمس كرد و فرمود : به اذن خدا سبز و ميوهدار شو ، ناگهان ديديم درخت سبز و ميوهدار و پر برگ شد ، و ميوه و طعمى يافت ، كه در ساير ميوهها نديده بوديم ، مقدارى را با خود حمل كرديم و به خانه برديم ، و پس از چند روز كه به آن مكان مراجعت نموديم ؛ آن درخت را سبز و شاداب و خرّم يافتيم .
اداء دين پيامبر به وسيلهء على عليه السّلام
« جابر جعفى » از امام باقر عليه السّلام روايت كرده كه فرمود : هنگامى كه امير المؤمنين عليه السّلام خواست ديون پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم را ادا كند ، دستور داد منادى ندا در دهد هر كسى نزد پيامبر خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم دين و وعدهاى دارد ، نزد ما بيايد و آن را پس