قصيده سى و دوم مرا به ياد جوانى مىاندازد
1 - گفتگوى ما در ميان حديبيه و كرخ مرا به ياد جوانى و شور آن انداخت .
2 - پس از پنجاه سال به خويش گفتم كه از تفكر طولانى ، مانند جوجه ، ضعيف و نزار گشتم .
3 - مرا به ياد اطراف سلع و حاجر مىاندازد و دورهء جوانى و شور آن را در خاطرم مىآورد .
4 - شتربانى من در بالاى تپه و پايين درهء كوچك و آتش افروختنم از بهم ساييدن عفار و مرح براى اوست .
شرح
1 و 3 ستايش ما از خدا ذكر و ياد وحى الهى است كه ما را به زمان ديدار حق مىاندازد
مقامى كه پردهها فروافتاده و كنار زده شده است ، رشتههاى عبوديت و ايثار با احساسات روحانى و درونى ظاهر گشت كه من از آن بىخبر بودم و مرا از حالت كنونىام كه در بىپردگى و بىخبرى از شعور بودم به حالت سابق كه در آن محجوب بودم ، برگرداند .
4 - آتشزنهء من :
اشيايى كه از علل ثانويه مكتوم ، بوجود مىآيند و موجب مىگردند كه واقعيت بطور مضاعف دگرگون شود .
قصيده سى و سوم پنجه درافكندن با انواع غمها
1 - به كبوترى كه بر روى شاخههاى درختان درهم پيچيده انواع نواها ناله سر