تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
پس از اين كه سخنان عبد اللّه بن يزيد پايان يافت ، ابراهيم بن محمد بن طلحه گفت : اى مردم ! سخنان اين چاپلوس دربارهء خشونت و شمشير ، شما را فريب ندهد . به خدا سوگند ، هر كه عليه ما قيام كند ، او را خواهيم كشت و اگر يقين كنيم كه گروهى مىخواهند بر ضد ما قيام كنند ، پدر را به جرم فرزند و فرزند را به جرم پدر و دوست را به جرم دوست و رهبر را بر جرم پيروانش دستگير مىكنيم تا تسليم حق شوند و به اطاعت گردن نهند . مسيب بن نجبه برخاست و سخن او را قطع كرد و گفت : اى پسر پيمان شكنان ! تو ما را از شمشير و خشونت مىترسانى ، به خدا سوگند ، تو پست‌تر و زبونتر از اين هستى كه بخواهى ما را بترسانى . ما تو را دربارهء كينه و دشمنى كه با ما دارى ، سرزنش نمىكنيم زيرا ما پدر و جدّ تو را كشته‌ايم . ولى تو اى امير ، سخنى راست و پسنديده گفتى . ابراهيم گفت : به خدا سوگند ، تو كشته خواهى شد و اين مرد - عبد اللّه بن يزيد - در اين كار سستى مىكند . آن گاه عبد اللّه بن وال به او گفت : چرا در امور ما و اميرمان دخالت مىكنى ؟ تو امير ما نيستى ، تو فقط مسئول جمع‌آورى ماليات هستى ، برو مالياتت را بگير ، شگفتى نيست كه تو امروز امور مردم را تباه مىكنى زيرا پيش از تو پدرانت چنين كردند و به بدبختى و هلاكت آنها منجر شد . گروهى كه همراه ابراهيم بودند به آنها دشنام دادند ، آنها نيز به همراهان ابراهيم ناسزا گفتند . امير از منبر پايين آمد و ابراهيم او را تهديد كرد كه نامه‌اى به ابن زبير خواهد نوشت و از او شكايت خواهد كرد . عبد اللّه به خانه ابراهيم رفت و از او معذرت خواست ، او هم عذر وى را پذيرفت . آن گاه ياران سليمان بن صرد آشكارا به خريد سلاح پرداختند و خود را آماده نبرد كردند . هنگامى كه سليمان بن صرد در سال 65 ( ه . ق ) تصميم به لشكركشى گرفت ، و يارانش را نزد سران فرستاد ، آنها نيز در آغاز ماه ربيع الآخر حاضر شدند ، و او با بزرگان ياران به قصد جنگ حركت كرد . آنها قبل از آن با يكديگر عهد كرده بودند تا در آن شب موعود قيام كنند ، چون به محل نخيله رسيدند ، او از لشكر خود بازديد كرد ولى شمار آنان را كافى نديد . آن گاه حكيم بن منقد كندى و وليد بن عصير كنانى را به كوفه فرستاد تا
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى ) — صفحة 387 | سعيد راد رحيمى / السيد حسين البراقي النجفي