بدور افكند تا با شهريار دست به گريبان شود پس شمشيرها را از نيام بيرون كشيدند و به نوبت بر سر يكديگر كوبيدن گرفتند ولى از آن كارى برنيامد ناچار شمشيرها را به كنارى افكندند و به چالاكى گريبان يكديگر را گرفتند و به سختى فرو كشيدند كه هر دوم از روى اسبهايشان سرنگون شده به زير درغلطيدند و پس از كشاكشى چند ، شهريار حريف رااز زمين بكند و فرو كوبيد و چون خانهاى بر سرش خراب شد و او را محكم در ميان دو پاى خود در هم فشرد . پس خنجر از كمر بيرون كشيد و خواست تا با آن بندهاى زره نائل را از هم به درد و به راحتى خنجر خود را تا دسته در سينهء او فرو كند كه در اثناى اين كشاكش ، انگشت شست او در دهان نائل فرو رفت و او هم بىهيچ درنگى آن را به سختى بدندان گرفت و با قدرتى هرچه تمامتر دندانها بر هم بفشرد آنسان كه استخوان انگشت شهريار بشكست و از درد بىخود شد . پس نائل فرصت از دست نداد و با يك حركت سريع او را از روى خود به سوئى افكند و چابك بر سينهاش بنشست و همان خنجر را از دستش بيرون كشيد ، و دامان زره او را به كنارى زد و با ضربههاى پياپى كه بر شكم و پهلويش فرودآورد كار او را يكسره بساخت !
نائل پيروزمندانه از سينهء كشتهء خود برخاست ، و لباسهاى آغشته به خون او را برگرفت و دستبندهايش را از دستهاى او بيرون كشيد ، سپس افسار اسبش را به دست گرفت و به اردوگاه خود بازگشت !
سپاهيان شهريار ، با كشته شدن رئيس و فرمانده خود چون موردى براى ماندن و مقاومت نمىديدند ، از هم پراكنده شده روى به شهرهاى مختلف نهادند .
« زهره » بىهيچ مقاومتى با سپاهيان خود قدم به « كوئى » « 1 » نهاد و در آنجا رحل اقامت افكند و چندان درنگ نمود تا سعد وقاص به آنجا وارد شد .
سعد پس از ورودش به « كوئى » با نائل ديدار نمود و چون از ماجرا خبر يافت به او گفت :
نائل ! از تو مىخواهم كه دستبندها و بالاپوش ، و زره شهريار را بر تن كنى و بر مركبش سوار شوى . همهء آنها به تو ارزانى باد !
هامش
( 1 ) . « كوئى » قسمتى از سرزمين « بابل » در خاك عراق بوده است .