كسى از اسلامش خبر نداشت .
حارث تازه مسلمان ، بعد از جنگ « احُد » ، و پس از چند شبانه روز راهپيمائى و پشت سر نهادن بيابانها به حوالى حرَّه يا بقيع رسيده بود كه با « عيَاش بنِ ابى ربيعه » روبرو گرديد !
عياش تا چشمش به حارث افتاد ، به گمان اينكه او هنوز بر كفر و شركش باقى است ، بىدرنگ شمشير بركشيد و تا حارث رفت كه سخنى بگويد ، شمشير عياش كار او را يكسره ساخته بود !
با كشته شدن حارث به دست عيّاش ، آيهء زير نازل و تكليف او را در كارى كه به خطا مرتكب شده بود روشن كرد :
وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلَّا خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ إِلَّا أَنْ يَصَّدَّقُوا . . .
[ تا آخر آيهء ] ( سورهء نساء / 92 ) . « 1 » پس از نزول اين آيهء شريفه ، رسول خدا ( ص ) روى به عيّاش كرده فرمود : برخيز و بندهاى در راه خدا آزاد كن .
تمامى داستان حارث بن يزيد عامرى قرشى همين بود .
امّا سيف آمده و در افسانههايش شخص ديگرى را همنام با اين حارث آفريده ، و او را به عنوان يكى از افسران و فرماندهان سپاه مسلمانان در جنگ ( هيت ) معرفى ، و كارهائى را هم به او نسبت داده است .
ابن حجر نيز با اعتماد به سخنان سيف ، حارث او را صحابى شناخته برايش شرح حال نوشته است . او در كتاب « اصابهء » خويش مىنويسد :
حارِثِ بن يَزيد عامِرىِ ديگر !
سيف بن عمر از او نام برده و آورده است كه خليفه عمر ، طى نامهاى به ( سعد وقاص ) دستور داد تا « عَمرو بن مالك بن عُتبة » نوادهء « وُهَيب » را به سرپرستى
هامش
( 1 ) . هيچ مؤمنى را نمىرسد كه مؤمنى ديگر را بكُشد ، مگر - اينكه تعمدى در كار نبوده - به خطا و اشتباه - چنين قتلى صورت گرفته باشد - و هر كس كه به خطا مرتكب قتل مؤمنى بشود ، بايد كه بندهء مؤمنى را آزاد كند ، و ديهء او را هم به خانوادهاش - اگر مسلمان باشد - بپردازد مگر اينكه آنها از دريافت آن خوددارى كنند . . .