هم در آنجا در گذشته است ، بنابراين خليدى را كه سيف بن عمر به فرزندى او آفريده و فرماندهى سپاه علاء حضرمى را در بحرين بر عهدهاش نهاده است بايد بحرينى باشد ، و اين صحابى بودن خليد را نفى مىكند ، زيرا حداقل صحابى بايد در مدينه به خدمت رسول خدا ( ص ) رسيده و صحبت آن حضرت را درك كرده باشد . و حال آنكه خليد فرزند منذر در بحرين زاده شده و هم در آنجا بوده كه علاء حضرمى اورا به جنگ ايرانيان گسيل داشته است ، از اين روى ابن حجر در مقام علاج اين مشكل برآمده پس از معرفى و شرح حال و فرماندهى خليد بر سپاه علاء مىنويسد :
پيش از اين گفتيم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتند . اين فرماندهى ، مبين اين نكته است كه بايد خليد سفرى به مدينه كرده ، صحبت پيغمبر خدا ( ص ) را درك نموده باشد . و خدا داناتر است .
موضوع از اين قرار است كه علّامه ابن حجر ، از اين روايت سيف كه خليد بن منذر در جنگ طاووس فرمانده سپاه بوده نتيجه مىگيرد كه به موجب ضابطهاى كه براى شناخت صحابى وضع كردهاند ، كه پيشينيان جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتهاند ، بايد اين خليد ، صحابى پيغمبر باشد .
امّا همنشينى خليد بحرينى در مدينه با رسول خدا ، با سكونتش در بحرين سخت متناقض است ، زيرا ممكن نيست كسى در يك زمان در دو نقطهء زمين و دور از هم وجود داشته باشد . اما سيف گفته است كه خليد فرمانده سپاه بوده و جز شخص صحابى كسى نمىتوانسته است كه فرماندهى سپاه را بر عهده بگيرد !
پس علّامه ابن حجر در مقام چاره برمىآيد تا اين تناقض آشكار را از ميان بردارد ، و سرانجام به اين نتيجه مىرسد كه خليد بايد سفرى از بحرين به مدينه داشته صحبت رسول خدا را درك كرده باشد « 1 » ، و سپس به بحرين بازگشته است . و در آنجا بوده كه طبق فرمان علاء حضرمى ، فرماندهى سپاه را بر عهده گرفته است . از اين روى مىنويسد :
هامش
( 1 ) . راستى چرا علّامه ابن حجر بجاى اينهمه فكر و چارهانديشى ، در اصل داستان خليد ، و آن ضابطهء شگفتانگيز دچار شك و ترديد نشده و خود و ديگران را راحت نكرده است ؟ ! مترجم