اصبغ همنام با ( اصبغ كلبى ) است كه بزرگ و رئيس خاندانش در « دومة الجندل » بوده ، و رسول خدا عبدالرحمن عوف را به همراهى گروهى از سربازان اسلام نزد او فرستاده است .
در اين تماس ، عبدالرحمن ، ( تماضر ) دختر اصبغ را به زنى گرفته ، و پسرش « ابوسلمه » از او به دنيا آمده است .
ابن عبدالبر از اين همنامى در نام اصبغ دستخوش اشتباه شده و چنين گمان كرده است كه اصبغى را كه سيف نام برده بايد همان بزرگ خانوادهء كلبى در دومة الجندل باشد و از همينجا چنين برداشت نموده كه همين امرؤالقيس سيف ، برادر تماضر ، و دائى ابوسلمه فرزند عبدالرحمن عوف مىباشد . در صورتى كه هيچكس نگفته پدر تماضر را پسرى به نام « امرؤالقيس » بوده است .
همچنين ابن عبدالبر از اين نكته نيز غافل بوده كه سيف بن عمر سازندهء همين امرؤالقيس ، قهرمان داستان خود را جدّ « سكينه » دختر امام حسين آفريده است . در حالى كه امرؤالقيسى كه جد مادرى سكينه دختر امام حسين مىباشد ، فرزند « عدى » است نه اصبغ .
و نيز همين امرؤالقيس بن عدى هم در زمان خلافت عمر ، و به دست او اسلام آورده است ، نه در زمان حيات رسول خدا ، و به هيچ روى هم عامل و كارگزار آن حضرت نبوده است « 1 » ! !
بنا بر اين امؤالقيسى را كه سيف آفريده است نه فرزند اصبغ رئيس و بزرگ خاندانش در دومة الجندل بوده ، و نه جد سكينه ، و نه دائى ابوسلمة بن عبدالرحمن عوف ، بلكه تنها اسمى بوده است كه در رديف ديگر اسمهائى كه شخص سيف براى اجراى افكار و مقاصدش آفريده ، و در افسانههاى خود نقشى به آنها واگذار كرده است تا به سادگى بتواند تاريخ اسلام را به ابتذال كشد و محققين را دچار تحير و سرگردانى سازد .
آرى سيف از اين دست خلق و آفرينش ، با خلق دو قهرمان همنام با چهرههاى واقعى و حقيقى تاريخ ، توانسته است دانشمندان را دچار تحير و سرگردانى كند ، و در اين راه سخت موفق و پيروز باشد . همچنان كه همين شيوه را در خلق افسانههائى
هامش
( 1 ) . نحوهء اسلام آوردن قيس بن عدى ، در جاى خود و در فصل ( فرماندهان جنگهاى اسلام ) خواهد آمد .