ابن اثير هم در كتاب « اسد الغابه » از ابن عبدالبر پيروى كرده و چيزى بر آن نيفزوده است . اما ابن حجر از مصدر اين دو دانشمند پرده برداشته آن را معرفى كرده است . به اين ترتيب كار تحقيق را بر محققين ساده و آسان كرده و موجب پيچيدگى آن نشده ، ولى اين مسأله در شرح حال امرؤالقيس برعكس شده است ، زيرا در شرح حال اين صحابى ، بيش از آنچه كه سيف دربارهء او گفته است اينان سخن گفتهاند .
توجه كنيد :
امرؤالقيس در روايت سيف چنين معرفى شده است :
امرؤالقيس بن اصبغ ، از بنى عبدالله .
اما همين تعريف ساده در كتاب « استيعاب » ابن عبدالبر چنين آمده است :
امرؤالقيس بن اصبغ كلبى ، از بنى عبدالله بن وبره !
و دست آخر ، ابن اثير اين معرفى ، نسبى چنان بالا بلند افزوده مىگويد :
امرؤالقيس بن اصبغ كلبى ، از بنى عبدالله بن كنانة بن بكر ، . . . تا فرزند كلب بن وبره ! !
و همين امر موجب مىشود تا آدمى گمان كند كه مگر ابن اثير نسب امرؤالقيس را تا كلب بن وبره آگاهى داشته و او را كاملًا مش ناخته كه چنين با قاطعيت در مقام معرفى او و نَسبش برآمده است . اما وقتى كه به پايان سخن ابن اثير مىرسد و چنين مىخواند :
البته اين گفتهء ابوعمر ، ابن عبدالبر است ، و او تنها كسى است كه دربارهء امرؤالقيس چنين مطالبى را گفته است .
به حقيقت مطلب پى برده درمىيابد كه ابن اثير ارتباط سلسلهء نسب « بنى عبدالله » را به « كلب بن وبره » آورده ، نه اينكه از اتصال نسب « امرؤالقيس » ساختهء خيالات سيف - كه او را هم نمىشناخته - سخنى گفته باشد !
جايگزينى امرؤالقيس اصبغ ، به جاى امرؤالقيس عدى
دوم اينكه سيف ، امرؤالقيس مخلوق خود را فرزند ( اصبغ ) معرفى كرده ، و اين