بالا رفتند . آن گاه آن دو تن ، بقيهء طناب ها را بر كنگره محكم كردند تا سايرين نيز خود را از ديوار بالا كشيدند ، و سپس با نگهبانان بى خبر و مست آن جا به زد و خورد پرداختند ، و چون به سادگى آنها را از ميان برداشتند ، در قلعهء دمشق را به روى سپاهيان اسلام گشودند . . . . »
ابن عساكر نيز پس از اين كه تمامى اين داستان را از قول سيف روايت مىكند ، در آخر آن اضافه مىكند :
و قعقاع بن عمرو به اين مناسبت و فتح دمشق چنين سروده است :
« در كنار دو شهر سليمان ( دمشق و تدمر ) ماه ها به نبرد ايستاديم ، و با روميانى كه به شمشير خود پناه برده بودند جنگيديم . و چون در عراقى دمشق را در پناه قدرت و نيروى خود گشوديم ، همهء رزمندگان ايشان تسليم گرديدند و زمانى كه آسياى ما در شهر و خانهء ايشان به گردش افتار فرمان دادم كه سرهايشان را ببرند و گلوهايشان را بدرند . و چون چنگال ما را در دمشق و تدمر در گلوى خويش فرو رفته ديدند ، از بيم و وحشت انگشت خود را به دندان گزيدند . »
ولى طبرى هم چنان كه در پيش نيز گفته ايم ، او غلباً اشعار را در تاريخ خود از آخر احاديث سيف حذف كرده است ، و به همين مناسبت اشعار فوق را در روايت خويش نياورده است .
اين داستان تا كجاها راه يافته است
داستان فتح دمشق را طبرى و ابن عساكر هر دو از سيف گرفته اند ، و ديگران ، چون ابن اثير ، و ابن كثير همان ها را از طبرى گرفته و در كتاب هاى خود نقل كرده اند . به خصوص ابن كثير اين خبر را چنين شروع مىكند : سيف مىگويد : و سپس داستان را تا به آخر آن نوشته است .