آن اصحاب اخدود اندر نفرين خداونداند . پس گفت :
إِذْ هُمْ عَلَيْها قُعُودٌ
« 1 » ايشان خود نشسته بودند بران آبها و آتش و آن همى ديدند ، گفت :
وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ
« 2 » و از ايشان كينه نكشيدند مگر آنك بخداى عزّ و جلّ ايمان آوردند .
پس اين ملك چندانى خلق از ايشان بسوخت كه حدّشان « 3 » پيدا نبود . و كار بيك زن رسيد كه او را دو پسر بود ، يكى پانزده ساله و يكى يك ساله . آن زن را گفتند كه : ازين دين ترسااى برگرد و اگر نه ترا و فرزندانت را بسوزيم . آن زن خواست كه از دين ترسااى برگردد تا آن كودك طفل « 4 » خردك را نسوزانند . پس آن پسرك طفل يك ساله با مادر بآواز امد و گفت : يا مادر تو ازين « 5 » ترسااى بر مگرد ، و بهل تا مرا بسوزانند . پس اين زن خاموش بود . تا آن كودك را بسوختند .
و چنين گويند كه اندر همه جهان چهار كودك بودند كه در طفلى در گاهواره سخن گفتند : يكى اين كودك بود كه ياد كرديم . و ديگر دختر خربيل درودگر در روزگار فرعون . و سه ديگر در روزگار جرجير عابد . و چهارم بروزگار يوسف عليه السّلم .
و اين در قصّهها ياد كرده آمدست .
امّا كودك جرجير چنان بود كه او بكوه اندر صومعهاى عبادت كردى ، و اندر آن حوالى مردى بود گاوبان و دخترى را آبستن كرده بود ، و اين دختر كودك بياورد ، و اين زن را گفتند كه : اين كودك از كجا آوردى ؟ گفت كه : از جرجير عابد است پس جرجير عابد را بياوردند ، و خواستند كه او را حدّ بزنند ، و آن كودك يك ماهه بسخن آمد ، و
هامش
( 1 ) البروج 6
( 2 ) البروج 8
( 3 ) كه عدد ايشان . ( صو )
( 4 ) پسرك .
( صو )
( 5 ) ازين دين . ( صو )