فصل ششم در بيان آنچ صاحب كبيره مؤمن و مسلمان است
دليل آنست كى بارى عزّ و جلّ ميفرمايد
الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ
و اين سخن آنگاه درست آيذ كه ايمان با ظلم ممكن بوذ و ايضا ايمان در لغت تصديق است و خداوند عزّ و جلّ ميفرمايد
وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا
اى بمصدّق و چون در لغت چنين است بايد كى در شرع همچنين بود و الّا اين الفاظ عربى نبود و اين باطل است زيرا كه اجماع است كه در قرآن جز لغت عرب هيچ ديگر نيست !
باب هفتم در امامت
و در وى چهار فصل است .
فصل نخستين در وجوب امامت
برهان اين آنست كى در وجوب نصب امام مفسدتها دفع مىشود كى اگر امام نبوذ آن مفسدتها دفع نشود و دفع الضرر عن النفس واجب بود پس بايد كى امامت واجب بود .
فصل دوم در انك رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر هيچكس نصّ نكرد در امامت
اگر نصّ نبودى بايستى كه بر سبيل تواتر بر ما نقل افتاد و چون نبود دانستيم كه پيغامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر هيچكس نصّ نكرد .
فصل سيوم در آنچ امام بحقّ بعد از رسول صلّى اللّه عليه و آله ابو بكر است پس عمر پس عثمان پس على رضى اللّه عنهم اجمعين
برهان اين آنست كى اجماع امّت حاصل است كى امام بعد از رسول صلى اللّه عليه و آله يا ابو بكرست يا عباس يا على و على و عباس هر دو امامت مسلّم داشتند ابو بكر را و منازعت نكردند با او پس ايشان در آن يا مصيب بودند يا مخطى اگر مصيب بودند بايد كى امامت ابو بكر حق بود و اگر مخطى بودند بايد كى امام ابو بكر بود و الّا حق از قول امت بيرون شوذ و اين محال است . « 1 »
هامش
( 1 ) جواب اين شبهه آنست كه چرا هر دو منازعت كردند و حجت بريشان تمام كرد ليكن بمقتضاى وصيت رسول ( ص ) مقاتله نكرد از براى مصلحتها كه در آن بود كه يكى از آن اين بود كه همه كس را مىبايد كشت و اسلام را اثر نمىماند و مىبايست كه بتدريج مؤمنان را از اصلاب آن كافران بيرون آرد - نقل از حاشيه نسخهء آستان قدس