وى ياد كرده و گويد شيخ عبد المحسن يكى از فضلايى بود كه به خوبى از عهدهء سرايندگى برمىآمد و در اشعارش الفاظى تازه و معانى پسنديده به كار مىبرد و از افراد نيكومقدار شام بود و ديوان شعرى دارد كه اشعار نغزى در آن به يادگار گذاشته است از آن جمله :
أ ترى بثأر أم بدين * علقت محاسنها بعينى
فى لحظها و قوامها * ما فى المهند و الردينى
و بوجهها ماء الشبا * ب خليط نار الوجنتين
بكرت على و قالت اخ * تر خصلة من خصلتين
اما الفراق أو الصدو * د فليس عندى غير ذين
فأجبتها و مدامعى * تنهّل فوق الوجنتين
لا تفعلى ان حان ص * دك او فراقك حان حينى
خوبيهاى او كه با چشم من دلبستگى پيدا كرده است آيا از آن نظر است كه خونبهاى قتل مرا كه در فراق او از پاى درآمدهام مىديد يا خواسته است بدينوسيله دين خود را بپردازد . در پلكان چشم او و در اندام او همان چيزى مشاهده مىشود كه در نيزهء هندى و ردينى « 1 » به چشم مىخورد در رخسار او آبى است كه با آتش دو گونهاش درهم آميخته گرديده است بامدادى با من ملاقات كرد و پيشنهاد نمود يكى از اين دو كار را اختيار بنما يا در آتش مفارقت از من بسوز و يا به طور كلى از من اعراض كن و جز اين دو كار پيشنهاد ديگرى ندارم در هنگامى كه مىگريستم و اشك چشمم بر گونههايم جارى مىشد پاسخ او را دادم و گفتم چنين مكن كه آرزومندم آن هنگام فرانرسد كه از تو اعراض كنم كه اعراض از تو همزمان با مرگ من است .
از اشعار اوست :
و أخ مسّه نزولى بقرح * مثل ما مسّنى من الجوع قرح
بت ضيفا له كما حكم الده * ر و فى حكمه على الحرّ قرح
هامش
( 1 ) - ردينى به ضم را و فتح دال منسوب به ردينه است و او زنى بوده كه در ساختن نيزهها و راستى آنها مهارت ويژهاى داشته است - م .