برابر اين پاسخ و به منظور رعايت مقام پدرم و حشمتى كه ، از او ظاهر بود ساكت ماندم .
بايد بگويم پدرم در باطن مسلمان بود و مانند ابو طالب و به خاطر مصلحتى كه مربوط به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بود آيين خود را پنهان مىداشت و همينگونه مصلحت را دربارهء پدرم احساس مىكنم و در عين حال از حقيقت آن بىخبرم .
و علت آنكه پدرم اسلام خود را پنهان مىداشت براى آن بود كه بزرگ خاندان ما به شمار مىآمد و در روزگار او از بازماندگان محسن ، كه نياى اعلاى من باشد ، فرزند زندهاى جز او نبود و مردم در كارهاى خود به وى مراجعه مىكردند و با آنكه حكومت حويزه به دست ديگرى اداره مىشد ، جدم همهكاره بود .
جدم گفت ، پس از آنكه از سوى پدرم اجازه داشتم كه فريضه الهى را به جاى آورم با خوشحالى هرچه تمامتر به ديدار آن شيخ شتافتم و با ملاقاتى كه با وى كردم جريان را به طورى كه اتفاق افتاده بود به اطلاع وى رسانيدم او هم خوشحال شد و ازآنپس همواره با وى در تماس بودم تا اينكه شناخت خدا و واجبات نماز و طهارت و روزه را از وى فراگرفتم و به پيروى از من ، برادران و همگى خاندان و خدمتكاران ما اسلام آوردند و خاندان ما ، در ميان گروه مشعشعيان به عنوان مسلمان شهرت يافتند ، و ازآنپس ، خداوند توفيق داد تا امر حكومت را عهدهدار شوم و دست پسر عموهايم ، آل سجاد و آل فلاح را از حكومت بر حويزه كوتاه كنم .
مهمترين همت من آن بود كه بستگان خود و مردم را از كفر به اسلام بخوانم و براى پيشبرد مقصود خود به هر نحوى كه ممكن بود از شمشير
رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي ) — صفحة 345
مساهمون: محمد باقر ساعدى
ص٣٤٥