كارى كه داشته بود ، آمده بود جدم از او پرسيد كه با نشست و برخاستى كه دارى چه مىكنى و چه مىگويى ؟ و حال آنكه مردم ما اين چنين كارى كه تو مىكنى ، انجام نمىدهند آن مرد در پاسخ گفت تو را با اين كار چه ، به راه خودت ادامه بده . جدم به وى سوگند داد تا او را از چگونگى كارش باخبر سازد ! آن مرد ناچار شد و در پاسخ گفت نمازى را كه خدا و رسول بر من و ديگر بندگانش واجب كرده بودند به جاى مىآوردم و اينكه مىگويى مردم تو چنان فريضهاى را انجام نمىدهند ، براى آن است كه آنان به گمراهى گراييدهاند و حال آنكه پروردگار ما خدا ، و محمّد صلّى اللّه عليه و آله رسول او و على خليفه رسول خدا و پيشواى واجب الاطاعة است كه طبق فرمان خدا و رسول بايد از او پيروى كرد و او بندهاى است كه خدا او را از ميان بندگان خويش برگزيده است و او هم به دست ابن ملجم در راه خدا شهيد شد .
جدم گفت ، به دنبال آنچه از وى شنيدم مراتب قدردانى را از وى به عمل آوردم و به او گفتم آنچه تا به حال درصدد به دست آوردن آن بودم اكنون از شما شنيدم و اينك از شما تقاضا دارم تا محل خود را به من ارائه كنيد . وى جايگاه خود را كه در آنجا به سر مىبرد براى من بازگو كرد .
پس از مراجعت از نزد او و ديدار با پدرم سيد حيدر ، از وى درخواست كرد تا به من اجازه دهد كه نماز بگزارم وى درخواست مرا پذيرفت و اظهار داشت ، با پيشنهاد تو موافقم و همان دم در چهرهء او آثار خرسندى از عملى كه بايد انجام دهم نمايان شد و به مشاهدهء من رسيد . در آن موقع به خود جرأت دادم و از وى پرسيدم ، هرگاه شما از نماز گزاردن من خرسنديد پس چرا خود نماز نمىگزاريد ؟ پدرم گفت تو را با اين سؤال چهكار ! و من در
رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي ) — صفحة 344
مساهمون: محمد باقر ساعدى
ص٣٤٤