مىكرد ، حتى حيوانات ازپاافتاده و رنجديده را هم در پرتو محبت خود قرار مىداد . او ، همان شيخ محمّد حر است كه بيچارگان را در زير سايهء رحمت خويش از ناتوانى مىرهانيد .
در ضمن نگارشى ، اشعار زير را براى من ارسال داشته است .
سلام كمثل الشمس فى رونق الضحى * تؤم علاكم فى مغيب و مطلع
فاوله نور لديكم مشعشع * و آخره نار بقلبى و أضلعى
سرى و هو ظمآن لعذب حديثكم * و لكنه ريان من فيض أدمعى
و أودعت فى طى السّلام وديعة * و قد بت من سكر المحبة لا أعى
فرفقا بها رفقا فانى أظنها * فؤادى لانى لا أرى مهجتى معى
سلامى كه مانند خورشيد در هنگام ظهر مىدرخشد و در طلوع و غروب آن به پيشگاه شما عرضه داشته مىشود . آغاز آن ، نور درخشان است و انجام آن ، آتشى است كه ، دل و جوارح مرا مىسوزاند . او شبانه به راه خود ادامه داد در حالى كه ، از گفتار شيرين شما تشنه بود و در عين حال از اشك چشم من ، سيراب شد . در آن هنگام كه به عرض سلام توفيق يافتم ، گروى در نزد شما به جاى نهادم ، و از مستى شراب محبت شما كه مرا از پاى درآورده بود ، شب را به بيدار خوابى به سر بردم .
اينك به دل ناتوان من كه ازهرجهت رنج ديده است . مهربانى كنيد ، زيرا ، گمان دارم با مفارقت شما آن را هم از دست دادهام .
و در ضمن نامه ديگرى ، اشعار زير را براى من ارسال داشته است :
الى حضرة المولى الهمام الممجد * سليل العلى الحر التقى محمّد
أبث من الاشواق ما لو تجسمت * لضاق بأدنى بعضها كل فدفد
و أهدى سلاما قد تناثر عقدة * فأصبح يزرى بالجمان المنضد
و اصفى تحيات صفت من كدورة * تؤم علاكم فى مغيب و مشهد
فيا أيها المولى الذى بحر مجده * اليه تناهى كل فخر و سؤدد