رنج و مشقت فراوانى ، مرا به خود مشغول كرده ، و حالت شگفتى در من بهوجود آمده است . و از خشم دردناكى كه در خود احساس مىكنم آتش سوزانى در اعضا و جوارح من شعلهور است . و اشك چشمم بر گونههايم روان است . و اثر تب در چشم من هويداست ، و دست گرفتارىها در باطن من حكومت مىكند . اى كاش مىدانستم ، آيا مىبينى آنچه را كه از دست دادهام بار ديگر بهسوى من بازگردد .
و آن آهوبچهء ميان باريك شيريندهانى است كه ، جانم به فدايش باد .
قامت و اندام نيزهمانندى داشت كه ، همگان ، را هدف خويش قرار مىداد .
و گونهء سرخ فامى داشت كه ، چون آتش درخت غضا شعلهور بود .
از اشعار او چكامهاى است كه در ستايش از عمويم ، شيخ محمّد حر سروده است :
سوى حر تملك رق قلبى * هواى به منوط و الضمير
و باب القول فيه ذو اتساع * تضيق لعد أيسره السطور
فتى كهف الانام و خير مولى * له فضل تقل له البحور
آيا بهجز از شيخ محمّد حر كه دلم بسته به او و عشقم پيوسته با اوست ، ديگرى مىتواند دل مرا در قيد بندگى خود درآورد دربارهء او هرچه بگويم كم گفتهام و عبارات از بيان كمترين وصف او در تنگناست . او جوانى است كه پناه همهء مردم است و بهترين آقايى است كه درياها در برابر فضيلت او كاستى مىگيرد .
در قصيدهء ديگرى در ستايش او گفته است :
فتى أضحى لكل الناس ركنا * لدفع ملمّة الخطب المهول
شديد البأس ذو عزم سديد * جبان الكلب مهزول الفصيل
هو الحر الذى أضحت لديه * ذوو الاعسار فى ظل ظليل
جوانمردى كه براى مردم ركن و پناه است ، تا هرگونه گرفتارى را از ايشان بر طرف سازد . با عزمى استوار و بىباكانه به امور مردم رسيدگى