« حافظ ابو الفتح بن ابو الفوارس » اين حديث را در كتاب « الافراد » خود متذكر شده است .
[ الرياض النضرة 2 / 232 ] از « اسماء بنت عميس » از حضرت فاطمهء زهرا عليهما السّلام روايت كرده است كه در يكى از روزها ، رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله به خانهء من تشريف آورد و پرسيد : حسن و حسين كجايند ؟ عرض كردم : امروز در خانهء ما هيچ خوراكى وجود نداشت كه استفاده كنيم . على عليه السّلام به من فرمود كه اينها را همراه خود مىبرم ؛ چرا كه بيم آن دارم اگر آنها نزد تو باشند ، چيزى حاضر نداشته باشى تا به آنها بخورانى و آنها گريه كنند و موجبات ناراحتى تو را فراهم آورند .
اين بود كه آنها را همراه خود به نخلستان فلان يهودى برد . رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله كه از ماجرا با خبر شد بسوى آن نخلستان رفت . در آنجا مشاهده كرد كه حسنين عليهما السّلام در سبزه زارى با يكديگر بازى مىكنند و در برابرشان مقدارى خرما قرار دارد . رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله خطاب به حضرت على عليه السّلام فرمود : يا على ! آيا نمىخواهى پيش از آنكه فرزندانم از شدّت گرما ناراحت شوند ، آنها را به خانه برگردانى ؟ على عليه السّلام عرض كرد : امروز در خانهء ما هيچ خوراكى وجود نداشت و گفت : يا رسول اللَّه ! پس اگر تشريف داشته باشيد ، من مقدارى خرما براى فاطمه عليهما السّلام تهيه مىكنم . رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله در آنجا نشست . على عليه السّلام هم براى يهودى آب كشيد و براى هر سطل آب ، يك خرما دستمزد گرفت و به اين ترتيب ، مقدارى خرما تهيه شد . آنها را در دامان خود ريخت و آمادهء حركت شد . يكى از دو فرزند را رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و ديگرى را على عليه السّلام روى دوش گذاردند و به خانه رفتند .
[ مسند امام احمد حنبل 1 / 135 ] به سند خود ، از « مجاهد » روايت مىكند كه على عليه السّلام فرمود : در يكى از روزها كه در مدينه بودم به شدّت گرسنه شدم و چيزى براى خوردن نداشتم ، براى تهيّه غذا از مدينه بيرون رفتم . در خارج از شهر به زنى رسيدم كه كلوخهاى بسيارى گرد آورده بود . به ذهنم رسيد كه
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 327
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص٣٢٧