پاداش ارزانى فرمائى ( 1 ) فرمود من مسلم بن عقيلم كه اين مردم به من دروغ گفتند و از راه حيلهگرى درآمدند و سرانجام مرا تنها گذارده و از كس و كار دور نمودند . طوعه كه انتظار چنين كسى را نداشت و ضمنا سخن تازهء استماع نمود از روى تعجب پرسيد براستى تو مسلم بن عقيلى ؟ فرمود آرى گفت .
گر خانه محقر است و تاريك * بر ديده روشنت نشانم
اينك خانهء محقر من در اختيار شماست آنگاه مسلم را در اطاق ديگرى كه خود سكونت نداشت راهنمائى كردهء و لوازم استراحت آن حضرت را فراهم ساخته غذا حاضر كرد ليكن مسلم از آنجا كه از دست كوفيان بدسيرت سخت ناراحت شده بود غذا ميل نفرمود فاصلهء نشد فرزندش بلال به خانه آمد ديد مادرش بر خلاف معمول در اطاق ديگرى زياد رفت و آمد مىكند از اين عمل مادرش به شك افتاده گفت اى مادر به خدا قسم از رفت و آمد زيادى كه بر خلاف معمول در اين اطاق مىنمائى مرا مشكوك ساختهء و خيال مىكنم در آنجا سر و سرى پيدا كردهء . پاسخ داد دست از اين پرسش بردار گفت چنين نيست بلكه به خدا سوگند بايد مرا از اين سر باخبر كنى گفت بهتر آنست دست از اين كار برداشته و بگذارى تا اين امر پنهان بماند پسر اصرار زياد كرد مادر كه ديد انكار او فائده ندارد و ممكن است سرانجام خوبى نداشته باشد چاره نديده گفت هر گاه از حقيقت اين قضيه باخبر شوى قول خواهى داد كه با كسى اين راز را بميان نياورى و كسى را با خبر نسازى جواب داد آرى . مادر ، او را سوگند داد و نزول اجلال ميهمان تازه وارد كه موجب بركات الهى است بوى اطلاع داد پسر كه از آمدن مشار اليه باخبر شد سخنى نگفت و گوشهء سر گذارد و خوابيد .
پس از آنكه مردم از اطراف مسلم پراكنده شدند فاصله زيادى شد كه سر و صداى اطرافيان مسلم به گوش پسر زياد نرسيد با آنكه پيش از اين پيوسته سخنان و فرياد نامبردگان گوش آن بيهوش را كر ميكرد ، وى به كسان خود دستور داد از پشت بام دار الاماره بخارج نگران باشند كه آيا از همراهيان