آنها بچپاول مردمى بنام بوارح گرفتار گرديدهاند .
( 1 ) على بن الحسين گويد غروب آفتابى وارد عسكر شده و با كسى همصحبت نشده و خود را با حدى معرفى ننمودم بلافاصله به مسجد رفته شروع كردم به نماز خواندن چون از نماز فارغ شدم خادمى نزد من آمده ( گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد ) پرسيدم كجا بروم ؟ پاسخ داد به منزل . از اين دعوت بيسابقه متعجب شده پرسيدم تو كيستى و ممكن است در طلب ديگرى برآمده و مرا به اشتباه به او دعوت ميكنى ، گفت خير ، اشتباه نكرده و من براى بردن تو مأمورم و تو على بن الحسينى و با او غلامى همراه بود با وى سر بگوشى سخن گفت كه من از حقيقت آن آگاه نشدم بالاخره تمام احتياجات مرا برآورد و سه شبانه - روز از من به خوبى پذيرائى كرده آنگاه از مقام همايونى درخواست كردم تا از نزديك بزيارتش مشرف شوم مأذون فرموده شبانگاه به زيارت حضرتش مشرف شدم .
( 2 ) حسن بن فضل همانى گفته پدرم به خط خود عريضهء حضور مبارك همايونى تقديم داشته پاسخ عنايت شد بار ديگر به خط يكى از بزرگان فقها نامهء حضور مبارك تقديم داشته اين بار توقيعى صادر نشد پس از بررسى لازم ، بعدها معلوم شد نامبرده از قرامطه شده .
( 3 ) حسن بن فضل گويد وارد عراق شدم و متعهد گرديديم از آنجا خارج نشوم مگر هنگامى كه مقصود من حاصل شود و نياز من برآيد و چنان براى اين تعهد تصميم قطعى داشتم كه ميگفتم هر گاه به بينوائى هم بيفتم بازهم آهنگ خروج از عراق را نخواهم كرد ليكن در طى اوقات تعهد از ماندگارى زياد بستوه آمده و بيم داشتم ممكن است ماندگار شدن من در عراق طولانى شود در نتيجه از زيارت خانه خدا ، محروم گردم .
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 684
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٦٨٤