پرش به محتوای اصلی

الإرشاد ( فارسي ) — صفحه 669

پدیدآورندگان:

ص۶۶۹
( 1 ) محمد بن اسماعيل گويد هنگامى كه حضرت ابو محمد در زندان صالح بن وصيف بود عدهء از عباسيها بر او وارد شده و بوى پيشنهاد داده تا ميتوانى بر او سخت بگير و همه گونه اسباب راحتى را از او سلب نما . صالح پاسخ داد من نميدانم چگونه كار را بر او سخت بگيرم با آنكه دو نفر مرد شرير و زشتخو را بر او گماردم كه نهايت آزار را نسبت به او انجام دهم اكنون مىبينم بر خلاف انتظار مردمى پارسا و نماز خوان و روزه‌گير شده‌اند و من از كار آنها به شك افتاده‌ام آنگاه آن دو را احضار كرده گفت واى بر شما چه ميگوئيد در بارهء اين مرد زندانى ؟ گفتند چه گوئيم در بارهء مرديكه تمام روز را به روزه و تمام شب را بعبادت بسر ميبرد و با كسى سخن نميگويد و به غير از بندگى خدا كار ديگرى ندارد و چون بما مينگرد همه اعضا و جوارح ما بلرزه مىآيد چنانچه نميتوانيم خوددارى كنيم . عباسيها كه اين سخنان را شنيده بيمناك شده برگشتند . ( 2 ) عدهء گفته‌اند حضرت ابو محمد را به نحرير ، تسليم كرده و به او دستور داده زندان را به او تنگ بگيرد و او از هيچ گونه آزارى خوددارى نمىنمود . زنش بوى اظهار داشت از خدا بترس و اين گونه بدرفتارى با وى مكن زيرا تو نميدانى چه كسى در منزل تو بسر ميبرد و بالاخره سخنانى در خصوص پارسائى و بندگى او براى شوهرش نقل كرد و افزود من از او نسبت به تو بيمناكم . مرد بسخنان او اعتنائى نكرده گفت به خدا قسم بجاى آنكه با وى خوشرفتارى نمايم او را در بركه درندگان خواهم افكند . آنگاه از مقامات بالا دستور خواسته تا حضرت را در پيش درندگان بيندازد چون مأذون شد حضرت را چون طعمهء پيش درندگان انداخت و يقين داشت به زودى آنها حضرت عسكرى را نابود خواهند كرد مأموران كه خيال كردند از وجود او آسوده شده‌اند نزديك آمدند تا به‌بينند چه بر سر او آمده ديدند