من از فرمودهء آن حضرت بفكر افتاده و سوار شده به منزل خود رفتم و فرمودهء آن حضرت را به برادرم گفتم و با او در اين خصوص بمشورت پرداختم وى پاسخ داد من نميدانم در اين باره چه اظهار نظرى بنمايم من از آنجا كه اسبم را بسيار دوست ميداشتم طمع در آن بسته و حاضر نشدم آن را بفروشم و كسى را سزاوار سوار شدن بر آن نميدانستم .
چون شب شد و نماز عشا را خواندم سر طويلهدار آمده اطلاع داد كه هم اكنون اسب شما سقط شد من از شنيدن اين خبر ناگوار سخت ناراحت شده و دانستم منظور حضرت ابو محمد از فروش اسب اين پيشآمد بوده پس از چند روز حضور حضرت شرفياب شده با خود ميگفتم چقدر مناسب بود هر گاه حضرت عسكرى بجاى اين اسبى كه از دست داده مركوب سوارى به من عنايت فرمايد .
بمجردى كه نشستم و هنوز از اتفاق اسب سخنى بعرض نرسانده فرمود آرى ما بجاى آن اسب ، مركوبى به تو عنايت خواهيم كرد آنگاه بغلامش فرمان داد كميت « 1 » مرا به او بده و فرمود اين اسب از مركوب تو بهتر و عمرش طولانىتر است .
( 1 ) احمد بن محمد گفته مهتدى سرگرم دستگيرى موالى بود نامهء حضور حضرت ابو محمد تقديم داشتم « سپاس خدا را كه مهتدى سرگرم دستگيرى نامبردگان شد و از آزار ما دست برداشت زيرا اطلاع پيدا كردهام كه او حضرت شما را تهديد مىنموده و ميگفته سوگند به خدا آنان را از روى زمين بر مياندازم » .
حضرت توقيعى مرقوم فرمود : عمر او وفا نخواهد كرد كه بتواند به آرزوى خود نائل گردد از امروز تا پنج روز ديگر حساب كن روز ششم با خوارى و بيچارگى كشته خواهد شد .
فاصلهء نشد چنانچه فرموده بود مقتول گرديد .
هامش
( 1 ) نام اسبى است كه يال آن سرخ و دمش سياه باشد و چون اندكى از هر دو رنگ را داراست به همين جهت آن را باسم مصغر ناميدهاند .