( 1 ) محمد بن اسماعيل گويد هنگامى كه حضرت ابو محمد در زندان صالح بن وصيف بود عدهء از عباسيها بر او وارد شده و بوى پيشنهاد داده تا ميتوانى بر او سخت بگير و همه گونه اسباب راحتى را از او سلب نما .
صالح پاسخ داد من نميدانم چگونه كار را بر او سخت بگيرم با آنكه دو نفر مرد شرير و زشتخو را بر او گماردم كه نهايت آزار را نسبت به او انجام دهم اكنون مىبينم بر خلاف انتظار مردمى پارسا و نماز خوان و روزهگير شدهاند و من از كار آنها به شك افتادهام آنگاه آن دو را احضار كرده گفت واى بر شما چه ميگوئيد در بارهء اين مرد زندانى ؟ گفتند چه گوئيم در بارهء مرديكه تمام روز را به روزه و تمام شب را بعبادت بسر ميبرد و با كسى سخن نميگويد و به غير از بندگى خدا كار ديگرى ندارد و چون بما مينگرد همه اعضا و جوارح ما بلرزه مىآيد چنانچه نميتوانيم خوددارى كنيم .
عباسيها كه اين سخنان را شنيده بيمناك شده برگشتند .
( 2 ) عدهء گفتهاند حضرت ابو محمد را به نحرير ، تسليم كرده و به او دستور داده زندان را به او تنگ بگيرد و او از هيچ گونه آزارى خوددارى نمىنمود .
زنش بوى اظهار داشت از خدا بترس و اين گونه بدرفتارى با وى مكن زيرا تو نميدانى چه كسى در منزل تو بسر ميبرد و بالاخره سخنانى در خصوص پارسائى و بندگى او براى شوهرش نقل كرد و افزود من از او نسبت به تو بيمناكم . مرد بسخنان او اعتنائى نكرده گفت به خدا قسم بجاى آنكه با وى خوشرفتارى نمايم او را در بركه درندگان خواهم افكند .
آنگاه از مقامات بالا دستور خواسته تا حضرت را در پيش درندگان بيندازد چون مأذون شد حضرت را چون طعمهء پيش درندگان انداخت و يقين داشت به زودى آنها حضرت عسكرى را نابود خواهند كرد مأموران كه خيال كردند از وجود او آسوده شدهاند نزديك آمدند تا بهبينند چه بر سر او آمده ديدند
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 669
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٦٦٩