ريخته او را از پاى درآوردند و از آنها كه مرتكب چنين امر ناگوارى بودند سه نفرشان كه يكى پسر خالهء فضل ذى القلمين بوده دستگير شدند .
( 1 ) پس از واقعهء قتل وى سرلشكريان و كارگذاران و نظاميان و كاركنان فضل ، درب خانه مأمون هجوم آورده و معتقد بودند ، مأمون اسباب قتل نامبرده را فراهم كرده و او را بدين حيله از پاى درآورده و بالاخره بمأمون ناسزا ميگفته و از وى خون خواهى ميكردند و آتش آورده تا خانهء او را بسوزانند .
مأمون كه خود را مانند هميشه بيچاره ديده و به هيچ وسيلهء نميتوانست آتش آشوب آنها را خاموش سازد به حضرت رضا ع عرضه داشته ممكن است تشريف برده و با ملايمت ، آشوبگران را از كنار خانهء من دور فرمائيد ، فرمود آرى آنگاه بر مركب سوار شده و به ياسر هم امر كرد تا در ركاب حضرتش حضور داشته باشد .
چون از خانه خارج شديم و حضرت برابر جمعيت رسيده در ميان ازدحام و غوغاى آشوبگران قرار گرفته با اشارهء نامبردگان را امر به تفرقه كرد ، به خدا سوگند از اين اشاره چنان مردم سر به عقب گذاردند كه بر روى يك ديگر مىافتادند و حضرت مراجعت فرمود .
مسافر گويد سالى كه هرون بن مسيب ميخواست با محمد بن جعفر پيكار نمايد حضرت رضا ع به من فرمود با هرون ملاقات كن و به او بگو فردا عزيمت پيكار منما زيرا هر گاه فردا آمادهء كارزار شوى هزيمت كرده و سربازان تو كشته مىشوند اگر از تو بپرسد از كجا پيش بينى نمودهء بگو در خواب ديدم هر گاه فردا بكارزار روى شكست خواهى خورد .
مسافر گويد حسب الامر با نامبرده ملاقات كرده و فرمايش حضرت را به اطلاع او رسانيده و گفتم هر گاه فردا بجنگ به روى هزيمت خواهى كرد و ياران تو كشته ميشوند پرسيد از كجا فهميدهء گفتم
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 610
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٦١٠