جوانست ( 1 ) و هر گاه نتوانست خواستهء امير را اجابت كند من آنچه را كه امير خواسته باشد انجام مىدهم اينجا امير خرسند شده صورت خود را با لبخند شاهانهء بجانب وى معطوف داشت و بمردم توجه كرده گفت همانا فضل در انجام مقصودى كندى كرد و سر بنافرمانى برداشت و من او را از اين نقطه ملعون و مطرود قرار دادم و اينك كه توبه كرده و مطيع و منقاد گرديده او را دوست بداريد .
مردم گفتند ما هر كه را تو دوست بدارى دوست ميداريم و با هر كه دشمن باشى دشمن خواهيم بود و هم اكنون كه معلوم مىشود فضل را دوست ميدارى ما هم با او دوستيم .
يحيى كه كار خود را كرده و به مقصود رسيده بود بسرعت تمامى به طرف بغداد رهسپار شد و چون وارد شهر گرديد ، مردم مضطرب شده و هر كسى براى آمدن او سخنى ميگفت و او خود اظهار داشت من از براى آن در اين هنگام بدين شهر وارد شدم تا به وضع شهر و كارهاى كارگزاران از نزديك رسيدگى نمايم و چند روزى خود را به امور مربوط به شهر و عاملان آن سرگرم كرد پس از آن سندى بن شاهك را طلبيده و مأموريتى كه از طرف هرون داشت بوى اعلام كرد او هم فرمان نامبرده را امتثال نمود .
مأموريت سندى آن بود كه حضرت ابو الحسن ع را بوسيلهء زهر ، شهيد نمايد او هم حسب الامر زهرى در طعام ريخته و يا خرما را به زهر آلوده كرده به حضرت ابو الحسن ع خورانيد حضرت از آن تناول نمود و سه روز پس از آنكه از شدت زهر ، تب كرده بود بيش زنده نماند و جهانى را برحلت خود سوگوار ساخت و دنيا را بشكمخوارگان گرگ سيرت خوك طبيعت سپرد و خود پس از سه روز شهيد شد .
هنگامى كه حضرت ابو الحسن ع دار فانى را وداع گفت سندى علما و بزرگان شهر را كه از جمله هيثم بن عدى و ديگران بودند بخانهء خود و در محلى كه بدن پاك يادگار زهرا بزهر جفا شهيد و آزرده گرديده دعوت كرد و به آنان دستور داد بهبينند كه ابو الحسن ع به اجل خود از دنيا رفته آنانهم كه گواهان عادل از خدا برگشته بودند ديدند كه اثر جراحت و خفگى در وجود نازنينش ظاهر نيست گواهى دادند
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 586
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٥٨٦