و قصه مزبوره را به آنها ابلاغ كردم آنان نيز حضور انور شرفياب شده سؤال و جواب فيما بين برقرار شده در نتيجه آنها هم بار آرزو را بدربار همايون او فرود آوردند و همچنان با شيعيان ديگر كه ملاقات مى - كرديم مقام امامت را معرفى مينموديم و مردم دسته دسته شرفياب ميشده تسليم مىگرديدند مگر آنها كه از عمار ساباطى پيروى مىكردند از نعمت ولايت محروم ماندند .
بارى پس از معرفى از مقام ولايت ، مردم كم كم از اطراف عبد اللَّه پراكنده شده و جز عده قليلى از بيچارگان دنيا و آخرت ديگرى بمحضر او حضور پيدا نمىكرد .
رافعى گويد پسر عمى داشتم بنام حسن بن عبد اللَّه كه مردى منزوى و از همه مردم معاصرش پارساتر بود و سلطان وقت بر اثر كوشش و پافشارى كه نامبرده در دين داشت از وى چشم ميزد و گاهى از اوقات طورى با سلطان روبرو ميشد و او را امر بمعروف و نهى از منكر مىكرد كه پادشاه را بخشم مى - آورد و شاه چون صلاح مقام سلطنتش در آن ميديد با وى بدرفتارى نكند به آزارش نمىپرداخت و اين پيش آمد مدتها برقرار بود تا روزى وارد مسجد شده در آنجا حضرت ابو الحسن موسى ع نيز تشريف داشت حضرت به او اشاره كردم چون نزديك آمده فرمود اى ابو على چقدر اين رويهاى كه براى خود انتخاب نمودهء مورد علاقه منست و مرا مسرور مىكند ليكن بايد بگويم معرفتت كم است بهتر آنست در صدد معرفت برآئى .
عرضكرد فداى تو ، معرفت چيست ؟ فرمود فقه بياموز و حديث فراگير ، عرضكرد از چه كسى فقه و حديث ، بياموزم ؟ فرمود از فقهاء مدينه آنگاه آنچه را كه فراگرفتهاى به من عرضه بدار تا صحت و سقم آنها را براى تو بيان كنم .
پسر عموى من حسب الامر بفراگرفتن فقه و حديث پرداخت و تقريراتى كه ياد گرفته و شنيده بود آنها را نوشته بحضور انور عرضه داشت حضرت همه را از درجه اعتبار اسقاط كرد و خط بطلان بر
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 567
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٥٦٧