تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 566

مساهمون:

ص٥٦٦
ميسازد ( 1 ) عرضكردم برادر شما عبد اللَّه خيال مىكند او امام پس از پدر شماست فرمود عبد اللَّه مىخواهد بنده خدا نباشد ، عرضكردم پس امام ما كيست ؟ فرمود به زودى خداى متعال دست ترا بدامن او مشرف خواهد كرد عرضكردم آيا شما امام پس از پدرتان هستيد ؟ فرمود چنين نمىگويم من با خودم گفتم راه سؤال را اشتباهى پيمودم عرضكردم آيا شما امامى داريد كه پيروى او بر شما لازم باشد ؟ فرمود نه . در اين حال چنان هيبت و عظمتى از آن بزرگوار در دل من ايجاد شد كه جز خدا ديگرى اطلاع نداشت . عرضكردم اجازه ميدهيد همچنان كه حضور پدر عاليمقامتان ميرسيدم و پرسشهائى مىكردم از شما هم سؤالى بنمايم فرمود آرى هر چه مىخواهى بپرس پاسخ مىشنوى در عين حال مواظب باش آنچه شنيده براى كسى نگوئى كه به هلاكت خواهى رسيد . من شروع كردم به پرسش نمودن ، پاسخها را مطابق با سؤال جواب ميداد و آن حضرت را درياى ژرفى يافتم كه كم و كاست ندارد عرضكردم شيعيان پدر شما اكنون در ضلالت افتاده و نميدانند در امور دينى خود بچه شخصى رجوع كنند آيا اجازه ميدهيد وجود محترم شما را به آنان معرفى كنم و مردم را به امامت شما دعوت نمايم اگر چه ساعتى قبل از من التزام گرفتيد كه مردم را از اين نعمتى كه برخوردار شده‌ام باخبر نسازم و ملاقات با شما را كتمان نمايم . فرمود هر يك از آنان را كه ميدانى ممكن است مايل بصراط هدايت بوده و در صدد حق و حقيقت‌اند مقام امامت را به آنان معرفى كن و ضمنا از آنها پيمان گرفته زنهار مقام مشار اليه را همه جا و نزد همه كس شهرت ندهند كه سرانجام به هلاكت منجر مىشود و اشاره بگلوى نازنينش فرمود . هشام مىگويد چون از حضور اقدسش مرخص شدم با ابو جعفر احول ملاقات نمودم ، گفت چه پيش‌آمدى كرد و كارت بكجا رسيد گفتم خوشبختانه درب هدايت به روى من گشوده شد و خورشيد امامت در آسمان قلب من پرتو افكند و قصه شرفيابى را به او گفتم ( 2 ) و پس از اين با زراره و ابو بصير ملاقات نمودم