آماده نبرد با او شدند .
( 1 ) حر رياحى كه متوجه شد كوفيها عزيمت جدال با آن حضرت را دارند از عمر سعد پرسيد آيا با اين مرد نبرد خواهى كرد ؟ گفت آرى به خدا سوگند نبرد سختى كنم كه كمترين درجهء آن پريدن دست و سرها باشد پرسيد آيا از آنچه كه بيان فرمود عبرت نگرفتيد و پى بمقام او نبرديد پاسخ داد اگر كار بدست من بود چنانست كه تو در نظر گرفتهاى ليكن پسر زياد نمىگذارد خواستهء من عملى شود .
حر از پيش پسر سعد رفته و در محل ويژهء خود آرام گرفت مردى از نزديكانش بنام قرة بن قيس با او بود حر رياحى از او پرسيد آيا امروز اسبت را آب دادهء ؟ گفت نه پرسيد نمىخواهى او را سيراب كنى .
قره مىگويد به خدا سوگند خيال مىكردم هدف او اينست كه مىخواهد در معركه قتال شركت نكند و نمىخواست او را به اين حال بهبينم من گفتم چنانچه مىگوئى اسبم را آب ندادهام بعزيمت آب دادن آن شتافتم و حر نيز از جاى خود منحرف شد و سوگند به خدا اگر مرا از آهنگ خود باخبر ساخته بود منهم از او پيروى مىكردم .
پسر رياحى ، كم كم بحسين ع نزديك ميشد .
مهاجر بن اوس او را با وضع غير عادى ديده پرسيد ارادهء كجا دارى آيا مىخواهى بر حسينيان حمله كنى ؟ حر ، پاسخى نداده و همانوقت لرزهء سختى اندامش را فراگرفته بود . مهاجر كه وضع غير عادى او را مشاهده مىكرد اظهار داشت عمل امروز تو مرا به شك مىاندازد سوگند به خدا در هيچ كارزارى ترا مانند امروز بيمناك نديده بودم و هر گاه از دلاورترين اهل كوفه از من بپرسند از تو تجاوز نمى - كنم و امروز چه پيش آمده كه ترا بر خلاف انتظار مىبينم ؟
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 451
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٤٥١