تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
ابي‌اميه . سلام و رحمت و بركت‌هاى خدا نثار تو باد ! اما بعد ؛ طلحه و زبير و عايشه و فرزندانش كه بدفرزندانى هستند و پيروان گمراهي‌اند ، همراه با قصاب‌زاده ، عبدالله بن عامر ، به سوى بصره حركت كرده‌اند و ادعا دارند كه عثمان بن عفان مظلومانه كشته شده و آنان خون‌خواه وى هستند . خداوند تو را كفايت مي‌كند و بدِ روزگار از آنِ ايشان است ، ان‌شاءالله تعالي ! به خدا سوگند ! اگر خداوند از خارج شدن زنان از خانه‌هاشان نهى نفرموده و همين را رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) هنگام وفاتش وصيت ننموده بود ، بي‌ترديد همراه تو حركت مي‌كردم . اما محبوب‌ترين فرد نزد پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) و تو ، يعنى پسرم عمر بن ابي‌سلمه ، را به سوى تو روان مي‌سازم . والسلام . » هنگامى كه على اين را شنيد ، محمد بن ابي‌بكر را فراخواند و به او گفت : « آيا نمي‌بينى كه خواهرت عايشه چگونه از خانه‌اش كه خداوند فرمان ماندن در آن را به وى داده ، خارج گشته و طلحه و زبير نيز همراه وى بيرون شده‌اند و براى شكاف در كار من و جدا گشتن از من ، به سوى بصره حركت نموده‌اند ؟ » محمد گفت : « اى اميرالمؤمنين ! تو را غم مباد ؛ كه خداوند با توست و هرگز ياري‌ات را فرونمي‌گذارد . از اين پس ، مردم تو را يارى خواهند كرد و خدا تو را در برابر اين كار آنان ، كفايت خواهد نمود ، ان‌شاءالله ! » ( الفتوح ، 2 / 454 ) كاملا روشن است كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) و علي ( عليه السلام ) عمر بن ابي‌سلمه را دوست مي‌داشتند ؛ اما افراد ديگرى بودند كه بيش از وى نزد پيامبر و على محبوبيت داشتند . پس اين سخن ام سلمه ، آن بزرگوار راستگو و فصيح‌گفتار ، نشان مي‌دهد كه برترى نِسبى و نه مطلق ، مقصودش بوده است ؛ يعنى محبوب‌ترين مردم نزد آن دو ، نسبت به نوع خودش . 4 . آن‌گاه كه عايشه بر فتنه‌گرى اصرار ورزيد ، ام سلمه به جان خود سوگند خورد كه ديگر تا پايان عمرش با وى سخن نگويد . عايشه در پى بازگشت از نبرد جمل ، نزد ام سلمه آمد ، حال آن كه ام سلمه سوگند خورده بود به خاطر شورش وى بر على بن ابي‌طالب ( عليه السلام ) هرگز با او سخن نگويد . عايشه گفت : « سلام بر تو اى ام‌المؤمنين ! » ام سلمه گفت : « اى ديوار ! آيا تو را نهى نكردم ؟ آيا با تو سخن‌ها نگفتم ؟ » عايشه گفت : « از خدا آمرزش مي‌خواهم و