و ماجراى يزيد بن معاويه كه به قتل حسين انجاميد ، در آن نوشته شده بود .
من همه اينها را شنيدم و بعدها ديدم كه هر چه خواند ، بدون بيش و كم رخ داد . من خط وى را در آن صحيفه ديدم كه آن را ميشناسم و هيچ تغييرى نسبت به خط خود وى نداشت . هنگامى كه آن را بست ، گفتم : « اى اميرالمؤمنين ! اى كاش بقيه آن را برايم ميخواندي ! » فرمود : « نه . اما برايت ميگويم . آن چه مانع از آن شد كه برايت بخوانم ، حوادثى است كه ما از خاندان و فرزندان تو خواهيم ديد و آن ، ماجراهايى است جانسوز از قبيل كشتن ما و دشمنيشان با ما و رفتار زشتشان در حكمرانى و قدرتورزى ناروا . دوست نميدارم كه اين ماجراها را بشنوى و غمگين و محزون شوي . اما برايت ميگويم : رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) هنگام مرگش دست مرا گرفت و هزار در از معرفت به رويم گشود كه از هر در ، هزار در گشوده ميگردد . در حالى كه وى با من آن سخنها را ميگفت ، ابوبكر و عمر نيز به من مينگريستند . هنگامى كه بيرون آمدم ، آن دو به من گفتند : “ پيامبر به تو چه فرمود ؟ ” من از سخن پيامبر با آنان حكايت كردم . دستان خود را تكان دادند و گفتارم را بازگفتند و سپس بازگشتند و سخنم را تكرار كردند و دستانشان را بالا و پايين آوردند . اى ابنعباس ! حسن از كوفه با فلان تعداد مرد به سوى تو ميآيد كه البته مرد نيستند . اى ابنعباس ! هنگامى كه حكومت بنياميه برچيده شود ، نخستين كسانى از بنيهاشم كه حكمرانى ميكنند ، فرزندان تو هستند و عجب كارهايى از آنان سر خواهد زد ! »
ابنعباس گفت : « اگر نسخهاى از آن صحيفه را به من ميداد ، برايم بهتر از همه چيزهاى روى زمين بود . »
خطبه امام در ذيقار در وصف قرآن و وانهاده شدنش به دست مسلمانان
شيخ كلينى گويد : اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در ذيقار خطبهاى خواند و پس از سپاس و ستايش خداوند فرمود :
اما بعد ؛ خداوند محمد ( صلى الله عليه وآله ) را به حق برانگيخت تا بندگانش را از عبادت بندگانش به عبادت خودش ، از پيمانهاى آنان به پيمانهاى خودش ، از اطاعت آنان به اطاعت