را فراخواند و به آنان دستور داد كه حركت كنند و از آن سپاه و هدفشان از اين حركت ، خبر بياورند . آن دو روان شدند تا به حفر ابوموسى رسيدند كه اردوگاه آن سپاه بود . نزد عايشه رفتند و با او به گفتگو پرداختند و نصيحتش نمودند و تذكرش دادند و به خدا سوگندش دادند . عايشه به آن دو گفت : « به ديدار طلحه و زبير برويد ! » آن دو از نزد وى برخاستند و به ديدار زبير رفتند و او به آن دو گفت : « ما براى خونخواهى عثمان آمدهايم و مردم را دعوت ميكنيم كه كار خلافت را به شورا واگذارند تا مردم خودشان خليفه را انتخاب كنند . » آن دو به او گفتند : « عثمان در بصره كشته نشده تا انتقام خونش در اين جا گرفته شود . تو ميدانى كه قاتلان عثمان كيستند و كجا هستند . تو و دوستت و عايشه بيش از همگان با عثمان دشمن بوديد و ديگران را به كشتن وى تحريك ميكرديد . پس از خودتان خونخواهى كنيد ! و اما بازگشت كار خلافت به شورا ، چگونه ممكن است ، در حالى كه به دلخواه خود با على بيعت كردهايد ؟ اى ابوعبدالله ! دور نيست روزى كه پيامبر درگذشت و تو شمشيرت را برافراشتى و از على حمايت نمودى و گفتي : “ هيچ كس براى خلافت از او سزاوارتر و شايستهتر نيست . ” تو بودى كه به همين دليل ، از بيعت با ابوبكر خوددارى نمودي . اين رفتار تو با آن گفتارت چگونه سازگار است ؟ » زبير به آن دو گفت : « برويد و با طلحه ديدار نماييد ! » آن دو نزد طلحه رفتند و او را خشك و بيانعطاف يافتند و ديدند وى عزمى استوار براى برانگيختن فتنه و برافروختن آتش نبرد دارد . پس نزد عثمان بن حنيف بازگشتند و او را از ماجرا آگاه ساختند . ابوالاسود گفت :
اى فرزند حنيف ! آن سپاه به سوى تو آمده ؛ پس حركت كن و به آنان نيزه بزن و دلير و پايدار باش و زره پوشيده ، به مبارزه با آنان برو و دامن همت بر كمر بزن !
عثمان بن حنيف گفت : « آري ؛ به خداى دو حرم [ مكه و مدينه ] سوگند ! حتما چنين كنم . » پس جارچى خود را فرمان داد كه در ميان مردم ندا دهد : « سلاح برگيريد ! سلاح برگيريد ! » مردم گرد او جمع شدند و ابوالاسود گفت :
نزد زبير رفتيم و سخنمان به يكديگر نزديك شد . سپس نزد طلحه رفتيم كه فاصلهاش به اندازه ستاره [ تا زمين ] يا بيشتر بود .
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 119
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص١١٩