تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 584

مساهمون:

ص٥٨٤
كمال رساندن احساس خود تصميم گرفت زنى از خاندان خود را براى وى برگزيند ، لذا زينب دختر جحش را كه دختر عمه‌اش ( اميمه دختر عبد المطلب ) بود را براى وى خواستگارى كرد ، تا پاداشى بر امانت و صداقت او و دليلى بر رضايت از او باشد . اما عبد الله برادر زينب با اين وصلت مخالفت كرد و نپذيرفت كه خواهرش به ازدواج زيد درآيد و به علاوه زينب هم از اينكه به ازدواج مردى غير از قريش كه برده رسول اللّه است درآيد ، خرسند نبود ، زيرا قريش بر حفظ نسب خود اصرار داشتند و وصلت با اقوام ديگر را شايسته خود نمىدانستند . اما چون دستور از جانب رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم صادر شده بود و مرد و زن مؤمن به حكم قرآن نمىتوانند از آن سرباز زنند و در اين مورد اختيارى از خود ندارند ، لذا اين زن و مرد هرچند با بىميلى به اين ازدواج تن دردادند و زندگى مشترك را شروع كردند . زيد و زينب مدتى باهم زندگى كردند و وسايل آسايش و رفاه آنها نيز مهيا بود ، تا اينكه اراده الهى بر آن قرار گرفت كه بوسيله اين زوج يكى از قوانين خرافى عرب را از درجه اعتبار ساقط كند و براى اين كار شايسته‌تر از رسولش نيست .

تقدير الهى و جدايى دو همسر

پس از مدتها كه كانون خانواده زينب و همسرش به تدريج از محبت لبريز مىشد ، رابطه ميان آن دو به سردى گراييد و سرانجام تصميم به جدايى از يكديگر گرفتند . روزى زيد به قصد شكايت از همسرش نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم آمد و در مورد جدايى از او با آن حضرت مشورت كرد ، حضرت از اين واقعه بسيار ناراحت و متأثر شد و به زيد فرمود : اى زيد ، خداوند وسايل ازدواج ترا بعد از زحماتى كه من متحمل شدم ، فراهم نمود ، تو به خوبى مىدانى كه زينب تا مدتى با اين وصلت مخالف بود ، اكنون انتظار صبر و شكيبايى بيشترى از تو دارم و اميد است كه خداوند بار ديگر بين تو او را اصلاح نمايد . از خدا بترس و دامن او را به ننگ جدايى از همسر و ناسازگارى آلوده نساز . محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم در حالى اين سخنان را بر زبان مىراند كه مىدانست تقدير الهى بر آن