خوله چون اين جمله را از شوهرش شنيد ، با تعجب پرسيد ، تو چه گفتى ؟ اوس پاسخ داد : من ترا ظهار كردم ، پس ديگر بر من حرام شدى و ظهار در عصر جاهليت از محكمترين طلاقها به شمار مىرفت .
اين حادثه براى خوله گران آمد و حيران و متعجب در فكر فرورفت ، براى او سخت و ناگوار بود كه در اين سن و سال از شوهر و پدر فرزندانش جدا شود ، همسرى كه يك عمر انيس و مونس و شريك و غمخوار او بوده و آنها سالها تلخ و شيرين زندگى را باهم چشيدهاند ، لذا نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم رفت و مشكل خود را با آن حضرت در ميان گذاشت تا شايد راه چارهاى بيابد و خود را از اين گرفتارى خلاص سازد .
خوله گفت : يا رسول اللّه من در جوانى و در سنين شادابى و طراوت به عقد ازدواج اوس درآمدم ، ولى اكنون كه سنى بر من گذشته و من از او تعدادى فرزند دارم ، او مرا ظهار كرده و همچون مادر خويش بر خود حرام نموده است .
يا محمد ، من از او دختران كوچكى دارم كه اگر به او بسپارم ضايع مىشوند و اگر خود تكفل آنها را به عهده گيرم ، گرسنه مىمانند . اينك از حضور شما عاجزانه تقاضا مىكنم اوضاع نابسامان زندگى ما را دريابيد و مشكل ما را بر طرف سازيد .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم نمىتوانست در اين مورد از پيش خود حكمى صادر كند و قانونى جعل نمايد ، او رسول خداست و پناه و مرجع وى وحى است و در اين مورد تاكنون دستورى به او نرسيده ، لذا خطاب به زن فرمود : من براى حل مشكل شما دستورى ندارم .
غم و حسرت خوله دوچندان شد و گفت : يا رسول اللّه ، اوس سخنى از طلاق به ميان نياورده ، او پدر فرزندان من و از نظر من از هركس دوست داشتنىتر است همانطور كه او به من عشق مىورزد .
خوله انتظار داشت با اين سخنان ، احساسات رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم را تحريك كند تا حضرت به حال او و فرزندانش ترحم كند ، اما محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم با اينكه از حقيقت حال خوله و اندوه درونى او آگاه بود ، ولى چون در اين مورد براى آن حضرت از جانب حق
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 574
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٥٧٤