خيانت و ريا نكردم ، به خود آييد و راه خود را انتخاب كنيد .
بنى اسرائيل گفتند : ارمياء ، بدان كه در مباحثه و مجادله با ما افراط كردى ، گويا صبر و حلم ما را زياد ديدى و بر گفتار خود مغرور گشتى و ما را به باد سرزنش گرفتى ، اكنون حكم ما بر اين است كه بايد دستهاى تو به زنجير و پاهاى تو در ميان كند قرار گيرد و در زندانى تاريك بيفتى و يا به مكانى دور تبعيد گردى ، و سرانجام با طلوع سپيده ، ارمياء با دست و پاى در غل و زنجير ، گرفتار زندان بنى اسرائيل شد .
روزى بنى اسرائيل چون به سمت شرق نگاه كردند ، ناگهان ديدند غبار غليظى از زمين برخاسته و به حدى بالا رفته كه جلو نور خورشيد را گرفته است و زمين را در تاريكى فروبرده است . طولى نكشيد كه غبار شكافته شد و قهرمانى نيرومند كه فرماندهى لشكرى عظيم را برعهده داشت درحالىكه چون رعد مىغريد و به سمت شهر حركت مىكرد ، پديدار گشت .
اين فرمانده جسور كسى نيست جز بختنصر كه از بابل به قصد حمله به بنى اسرائيل حركت كرده تا آنان را به هلاكت برساند و او مظهر عذابى است كه خدا فرستاده و مطلع غضب او است كه نازل گشته است و هيچكس را ياراى مقابله و رويارويى با او نيست ، و در اين حال قوم به جهل و عناد خود پى بردند و از يكديگر پرسيدند : آيا اين همان عذاب است كه ارمياء ما را از آن مىترساند ؟ اگر همان باشد ، مرگ و مصيبت و غضب الهى ما را فراگرفته است .
بختنصر به آنان مهلت نداد كه حدس خود را تمام كنند و بر عاقبت خود چارهاى بينديشند ، با جسارت تمام به شهر حمله برد و هرچه بر سر راه خود ديد ويران كرد و از بين برد ، به هر كاخ و منزل كه رسيد آن را نابود ساخت و سپس به سمت بيت المقدس حركت كرد . حرمت معابد را شكست ، آنها را تخريب و عبادت را در آنجا تعطيل نمود . سپس به قتل و كشتار مردم پرداخت و سيل خون در شهر جارى ساخت ، اموال مردم را به تاراج برد و گروه زيادى را به اسارت و عدهاى را به سرزمينهاى دوردست فرارى و متفرق ساخت و در اندك مدتى شهر را با خاك يكسان و به تلى از آوار تبديل نمود .
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 268
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٢٦٨