از درب منزل داود برانند تا وقت عمومى برسد و آنها نيز مانند ديگران اجازه تشرف يابند .
دربانان نمىتوانستند درك كنند كه اين دو مرد ملائكه هستند ، سرانجام آن دو با نيرويى خدايى و ما فوق بشر ، به صورت دو مرد در پيش محراب عبادت داود ظاهر شدند و نزديك او قرار گرفتند ابتدا داود از اين دو مردى كه بدون اطلاع و واسطه بر او وارد شدهاند ترسيد .
سپس آن دو ملك گفتند : « نترس ما دو تن خصم يكديگريم كه برهم ستم كردهايم ( و به قصد حكومت پيش تو آمدهايم ) ، ميان ما به حق حكم كن ! و در قضاوت با هيچيك جور و طرفدارى مكن و ما را به راه راست دلالت فرما » . « 1 »
داود خود را در مقابل عمل انجام شده ديد ، لذا تصميم گرفت به كارشان رسيدگى كند و در حل اختلافشان اقدام نمايد و به سخنان آنان گوش دهد . يكى از اين دو نفر گفت : اين برادر من است كه نودونه ميش دارد و من يك ميش دارم . برادرم چشم طمع به تنها گوسفند من دوخته و نتوانسته بر هواى نفس خود پيروز گردد ، بلكه مىگويد :
اين يك گوسفند را نيز به من بده ! موقعى كه من با او به مخالفت برخاستم ، با دليل و برهان مرا مغلوب ساخته ، زيرا برادرم در بيان دليل و احتجاج از من قوىتر است .
داود از طرف ديگر دعوى نيز توضيح خواست و نظر او را درباره اختلاف جويا شد وى ضمن تأييد گفتههاى مدعى گفت : من نودونه ميش دارم و او يك ميش دارد ، من مىخواهم تنها گوسفند او را بگيرم تا عدد حيوانات من تكميل گردد .
داود گفت : آيا برادرت از اين كار ناراضى است ؟
طرف نزاع جواب داد : آرى
در اين هنگام داود با ناراحتى و خشم به قرائت حكم پرداخت و رو به مدعى كرد و گفت : به راستى كه برادرت در حق تو ظلم كرده ، در صورت اصرار او را رها نمىكنم و مورد تنبيه قرار مىدهم .
هامش
( 1 ) . سوره ص ، آيه : 22« . . . لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ . . . »