و گفتند : يا رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله چون فاصله ما با مساجد و منازل شما دور است ، حضور يافتن در مجالس شما براى ما سخت و مشكل است ، از طرفى هم با يهوديان و هم با مسيحيان قطع رابطه كردهايم ، در همان اثنا كه مشغول شكوه و گله بودند . آيه
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ
. . . نازل شد .
مصطفى صلى اللَّه عليه و آله اين كلام يزدان را بر آنان قرائت كرد .
آنان گفتند : رضينا باللَّه و برسوله و بالمؤمنين .
يعنى راضى به دستور خداى سبحان و رسول گرامى و مؤمنين هستيم .
همان وقت بلال حبشى بانگ اذان را سر داد .
رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله براى نماز به مسجد رفت ، مردم در حال ركوع و سجود بودند ، و مسكينى در بين نمازگزاران مىگشت و تقاضاى كمك مىكرد .
مصطفى صلى اللَّه عليه و آله : او را فراخواند و پرسيد آيا كسى چيزى به تو عطا كرد ؟
گفت : بلى ، به من يك انگشترى دادند .
حضرت پرسيد : چه كسى اين انگشترى را به تو داد ؟ آن مسكين گفت : آن جوان كه به نماز ايستاده است .
چون حضرت نگاه كرد ، ديد على بن ابى طالب عليه السّلام است .
سپس پرسيد : در چه حالتى اين انگشترى را به تو عطا كرد .
گفت : آن جوانمرد ، آن را در حال ركوع به من عنايت كرد .
مصطفى صلى اللَّه عليه و آله با شادى اين آيه شريفه را تلاوت كرد .
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ
.
( 237 ) اين روايت از طريق روات ديگرى كه نام ابى صالح در ميان آنان است . مجدداً نقل شد . كه تقريباً مشابه روايت 236 است . كه ابن عباس داستان را اين گونه نقل مىكند :
عبد اللَّه بن سلام و چند نفر از هم مسلكانش كه پيرو دين يهود بوده و به اسلام