سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ ( 109 ) كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ( 110 ) إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ ( 111 ) وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ ( 112 )
وَ بارَكْنا عَلَيْهِ وَ عَلى إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِينٌ ( 113 )
ترجمه :
( 37 / 113 - 83 )
و ابراهيم جزو پيروان او بود .
چنين بود كه دل پاك و پيراسته ( از شكّ و شرك ) به درگاه پروردگارش آورد .
آنگاه كه به پدرش و قومش گفت چه چيزى را مىپرستيد ؟
آيا به دروغ و دغل در هواى خدايانى به جاى خداوند هستيد ؟
پس گمانتان درباره پروردگار جهانيان چيست ؟
سپس نگاهى به ستارگان انداخت .
و گفت من بيمارم .
آنگاه پشتكنان از او روى برتافتند .
رو به خدايانشان آورد و گفت چرا ( چيزى ) نمىخوريد .
شما را چه مىشود كه سخن نمىگوييد ؟
پس نهانى بر آنان ضربهاى به شدّت فرود آورد .
آنگاه شتابان رو به سوى او آوردند .
( ابراهيم ) گفت : آيا چيزى را كه با دست خود تراشيدهايد مىپرستيد ؟
حال آنكه خداوند شما را و چيزهايى را كه بر سر آنها كار مىكنيد ، آفريده است .
گفتند براى او بنايى برآوريد ، او را در آتش بيندازيد .
آنگاه در حقّ او بدسگاليدند ، ولى آنان را فرو دست گردانديم .
و ( ابراهيم ) گفت : من رونده به سوى پروردگارم هستم ، كه به زودى مرا راهنمايى خواهد كرد .
پروردگارا به من از شايستگان فرزندى ببخش .
آنگاه او را به فرزندى بردبار مژده داديم .
و چون در كار و كوشش به پاى او رسيد ، ( ابراهيم ) گفت : اى فرزندم من در خواب ديدهام كه سر تو را مىبرم ، بنگر در اين كار چه مىبينى ؟ ( اسماعيل ) گفت : پدر جان آنچه فرمانت دادهاند ، انجام بده ، كه به زودى مرا به خواست خداوند ، از شكيبايان خواهى يافت .
آنگاه چون هر دو بر اين كار گردن نهادند و او را بر گونهاش به خاك افكند .
ندايش داديم