من باشد و من از خانوادهاى هستم كه چيزى از عمل آخرت را به مقدار زمين پر از طلا نمىفروشيم .
شعيب عليه السّلام به او گفت : نه به خدا سوگند اى جوان ، اين شام بدان جهت نيست ، بلكه عادت من و پدران من چنين است كه ميهمان را عزيز مىداريم و به او طعام مىدهيم .
پس موسى عليه السّلام مشغول خوردن شد و سپس داستان خود را تعريف كرد ، چنانچه خداى تعالى فرمود :
فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ
شعيب عليه السّلام گفت :
لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
نترس كه از قوم ستمگر نجات پيدا كردى ، چون سرزمين ما در مملكت فرعون نيست .
قالَتْ إِحْداهُما يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ
يكى از دختران گفت :
اى پدر او را براى چرانيدن گوسفندان اجير نما .
إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ
كه بهترين كسى است كه اجيرش كردى قوى ، نيرومند و درستكار است .
عوض ضمير اسم ظاهر آورد تا دلالت بر دو صفت بكند كه سبب استيجار موسى عليه السّلام شدهاند .
شعيب گفت : قوى بودنش را با برداشتن سنگ از روى چاه كه كمتر از ده نفر نمىتوانستند بردارند و با كشيدن دلو آب كه كمتر از ده نفر نمىتوانند آن را بكشند فهميدى ، ولى امانت و درستكارى او را چگونه فهميدى ؟
دختر گفت : من جلو او راه مىرفتم كه او به من گفت : از پشت سرم بيا و راه را با سنگريزه به من نشان بده ، ما از قومى هستيم