شبانان [ چارپايان خود را از آبشخور ] باز گردانند ، پدر ما پيرى فرتوت است .
سپس براى آنها [ چارپايان را ] آب داد ، آنگاه رو به سايه آورد و گفت : پروردگارا من به هر خيرى كه برايم بفرستى نيازمندم .
سپس يكى از آن دو ، در حالى كه با شرم و آزرم گام بر مىداشت ، به نزد او آمد و گفت : پدرم شما را دعوت كرده است كه پاداش آبدهىات را براى [ چارپايان ] ما به شما بدهد ، و چون [ موسى ] به نزد او آمد و براى او داستانش را بيان كرد ، [ شعيب ] گفت ، مترس كه از قوم ستمكار نجات يافتى .
يكى از آن دو [ دختر ] گفت : پدر جان او را [ با دستمزد ] به كار گير چرا كه بهترين كسى كه مىتوانى به كار بگيرى [ اوست كه ] تواناى درستكار است .
[ شعيب به موسى ] گفت : من مىخواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو درآورم ، در قبال اين كه [ به جاى كابين ] هشت سال براى من كار كنى ، اگر آن را به ده سال پايان دادى ، ميل خودت است ، ولى من نمىخواهم بر تو سخت بگيرم ، كه اگر خدا بخواهد ، مرا از درستكاران خواهى يافت .
[ موسى ] گفت : اين بين من و بين شما باشد كه هر كدام از دو مدّت را به سر بردم ، از من زياده خواهى نشود ، خداوند بر آنچه مىگوييم ضامن [ و شاهد ] ماست .
و چون موسى مدّت [ مقرّر ] را به سر برد و خانوادهاش را [ همراه خود ] برد ، از جانب طور آتشى ديد ، به خانوادهاش گفت : صبر كنيد ، من [ از دور ] آتشى مىبينم ، شايد از آنجا براى شما خبرى يا پارهى آتشى بياورم ، باشد كه گرم شويد .
و چون به نزديك آن [ آتش ] آمد ، از كرانهى وادى ايمن ، در جايگاه متبرّك ، از درخت ندا داده شد كه اى موسى من خداوندم پروردگار جهانيان .
و عصايت را بينداز . چون [ انداخت و ] آن را نگريست كه مىجنبيد گويى كه مارى بود ، پشت كرد [ و پا به فرار گذاشت ] و برنگشت ، [ گفته شد ]
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 147
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص١٤٧