كلّى [ از اميد و شكيب ] خالى شد ، چنان كه اگر دلش را گرم نمىكرديم كه از باور دارندگان باشد ، نزديك بود راز او را آشكار كند .
و به خواهر او گفت پى او را بگير ، آنگاه دورادور او را مىپاييد ، ولى ايشان در نمىيافتند .
و از پيش او [ نوزاد ] را از پذيرفتن پستانها [ ى دايگان ] باز داشتيم سپس [ خواهر موسى ] گفت : آيا شما را به خانوادهاى راهنمايى كنم كه نگهدارى او را براى شما بپذيرند و خيرخواه او باشند ؟
[ سر انجام ] او را به مادرش بازگردانديم تا دل و ديدهاش [ به او ] روشنى يابد و غم نخورد و بداند كه وعدهى الهى حق است ، ولى بيشترينهى آنان نمىدانند .
و چون [ موسى ] به كمال بلوغش رسيد و برومند شد ، به او حكمت [ نبوّت ] و علم بخشيديم و بدينسان نيكوكاران را پاداش دهيم .
و او در هنگامى كه مردم شهر [ سرگرم و ] بىخبر بودند وارد شهر شد ، آنگاه در آنجا دو مرد را يافت كه با هم سخت ستيزه مىكردند . اين يك از پيروانش و آن يك از دشمنانش [ بود ] ، آنگاه كسى كه از پيروانش بود ، در برابر كسى كه از دشمنانش بود ، از او يارى خواست ، پس موسى مشتى به او زد و او را كشت . [ موسى تكان خورد و ] گفت اين كار شيطان بود ، كه او دشمن و گمراه كنندهاى آشكار است .
گفت پروردگارا من بر خود ستم كردم ، مرا بيامرز ، آنگاه [ خداوند ] او را آمرزيد ، چرا كه او آمرزگار مهربان است .
گفت پروردگارا به خاطر لطفى كه در حقّ من كردى هرگز پشتيبان گناهكاران نخواهم شد .
سپس بامدادان در شهر ترسان و نگران مىگشت ، ناگهان همان كسى كه ديروز از او يارى خواسته بود ، باز از او فريادرسى خواست ، موسى [ برآشفت و ] به او گفت تو واقعا ندانمكارى .
و چون خواست به كسى كه دشمن هر دوشان بود حمله برد ، گفت اى موسى مىخواهى مرا بكشى همانطور كه ديروز كسى را كشتى ، نمىخواهى مگر
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 131
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص١٣١