مىدانى كه ما را رغبت و ميلى به آن دختران نيست و تو به خوبى مىدانى كه مطلب ما چيست ، لوط چون ديد پند اثرى ندارد
گفت : اى كاش مرا بر منع شما اقتدارى بود يا آن كه چون قدرت ندارم از شرّ شما به ركن محكمى پناه خواهم برد .
فرشتگان به لوط گفتند ( تو انديشه مدار ) كه ما رسولان پروردگاريم و هرگز دست آزار قوم به تو نرسد . تو با اهل بيت خود شبانه از اين ديار بيرون شو و از اهل خود هيچ كس را جز آن زن كافرت كه آن هم با قوم بايد هلاك شود ، وامگذار كه وعده عذاب خدا صبحگاه است و تا صبح وقت بسيار نيست .
چون صبح شد فرمان قهر خدا ديار آن قوم نابكار را ويران و زير و زبر ساخت و بر سر آنها مرتّبا از آسمان سنگ هلاك فروريختيم ،
كه آن سنگهاى بلا بر سر ستمكاران مىانداختيم از امر خدا نشاندار و معيّن بود .
البتّه چنين هلاكتى از ظالمان دور نخواهد بود .
تفسير
وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سِيءَ بِهِمْ
چون فرشتگان به صورت جوانهاى زيبا پيش لوط آمده بودند ، و لوط از روش و سيره قومش آگاه بود ترسيد كه آنان را رسوا سازند پريشان خاطر و ناراحت شد .
وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً
دلتنگ و پريشان خاطر گشت ، و اين جمله كنايه از عاجز شدن و چاره نداشتن در دفع شدّت سختى است ، گويا كه دستش به چيزى بند نيست و نمىتواند در دفع سختى دستش به سوى چيزى دراز كند .