نتوانست كه كردى ايشان را نبضرّى و نه سودى « 1 » *
90 - و به راستى « 2 » گفتا : مر « 3 » ايشان را هارون از پيش - باز آمدن موسى - : اى گروه من حقّا كه آزموده كردند شما را به دو ، كه خداى شما رحمان است ، پس روى كنيد دين مرا و فرمان بريد امر مرا *
91 - گفتند : ما هميشه بر پرستيدن گوساله مقيم مىباشيم تا و از گردد واسوى ما موسى *
92 - گفت موسى : اى هارون چى واداشت ترا چون ديدى ايشان را كه بىراه شدند - *
93 - از پى من نيامدى ؟ وصيّت من نگاه نداشتى ، نافرمان شدى فرمان مرا « 4 » *
94 - گفت هارون : اى پسر مادر من مگير ريش مرا و نه موى سر مرا كمن ترسيدم كه تو گويى : پراكنده كردى ميان بنى اسرايل « 5 » و نگاه نداشتى گفتار من *
95 - گفت موسى : چى بودست ترا اين گوساله ، اى سامرى « 6 » *
96 - گفت سامرى : بديدم آنچه نديدى شما آن را - يا بنى اسرايل - ، برگرفتم خاك از پى اسب جبريل « 7 » برانداختم آن خاك را در دهن گوساله ، و چنان آراسته كرد مرا تن من *
97 - گفت موسى : برو كه تراست در زندگانى كه مىگويى : نباشد
هامش
( 1 ) - همى نه بينند كه باز نگرداند سوى ايشان گفتار و پادشاهى ندارد مر ايشان را زيانى و نه سودى . ( صو )
( 2 ) - اين كلمه در متن « نه رستن » خوانده مىشود كه معنى واضحى ندارد .
( 3 ) - و گفت . ( صو )
( 4 ) - بىفرمان گشتى فرمان مرا . ( صو )
( 5 ) - كه گويى جدايى افكندى ميان پسران يعقوب . ( صو )
( 6 ) - گفت چه كار بزرگ آوردى ، يا سامرى . ( صو )
( 7 ) - يك مشت خاك از پى جبريل . ( صو )