فصل اوّل
در حقيقت علم و جهل بدان كه انسان به حسب مقام بشريّت ، بين دو شهر دانش و نادانى و دو جهان نور و ظلمت واقع شده است و هر دريافت يا شهودى كه براى او واقع شود يا حالتى كه بر او عارض گردد از جهت توجّه او به سراى علم يا از آن جهت كه او را متوجّه دار العلم مىسازد آن علم است و هر ادراك يا شهود يا حالتى كه بر او حاصل شود از آن جهت كه توجه به دار جهل دارد او را متوجّه به سراى جهل سازد آن جهل مشابه علم است ، و اين شباهت ازآنرو است كه در اصل ، ادراك همانند علم است ، و آن جهل مركّب ناميده شده است در مقابل جهل بسيط كه عبارت از عدم ادراك است از كسى كه صلاحيت و شأنيّت ادراك را داشته باشد ، جهل مركّب را از آن جهت مركّب ناميدهاند كه در عين اين كه ادراكى در آن وجود دارد ولى جهت علمى آنچه را كه ادراك شده است ، در نيافته است بنا بر اين از يك ادراك و عدم ادراك تركيب يافته است يا اينكه مركّب از دو عدم ادراك است يكى عدم ادراك جهت علمى شيئى مورد درك و ديگرى عدم ادراك همين عدم ادراك ، آن را درد بىدرمان نيز ناميدهاند ؛ زيرا ، طبيبان روان بشرى ، از معالجهء آن عاجزند زيرا طبيب معالجهكننده كسى را مىتواند معالجه كند كه در خود مرض را بيابد يا ظن به مرض داشته باشد ، و خويش را تسليم طبيب نمايد و فرمانبردار امر او گردد ، اما