پيامبر ديد احدى از يارانش اقدام بجنگ نكرد بعلى فرمود نزديك من بيا على نزديك پيامبر رفت عمامه اش را از سرش برداشت و سر على گذاشت شمشير خودش را بعلى داد فرمود برو پى انجام كارت و براى آن حضرت دعا كرد فرمود كفر و ايمان در برابر يك ديگر قرار گرفتند . على عليه السّلام بسرعت به طرف عمرو روان شد تا به او رسيد فرمود اى عمرو تو چنين ميباشى كه ميگوئى هر كس سه حاجت از از من بخواهد يكى از آن سه را بر آورم عرضكرد آرى چنين است على عليه السّلام فرمود من ترا دعوت ميكنم گواهى دهى كه خدائى جز خداى يكتا نيست و همانا محمّد رسول خداست و نيز تسليم بپروردگار جهانيان شوى ، عرضكرد پسر برادر ازين درگذر على عليه السّلام فرمود : بدان كه اسلام آوردن براى تو خوبست اگر بپذيرى حضرت فرمود حاجت ديگريست پرسيد آن حاجت چيست ؟ فرمود از همين راه كه آماده اى برگردى عرضكرد زنان قريش با يك ديگر ميگويند عمرو ترسيد و از ميدان جنگ برگشت .
حضرت فرمود : درينجا حاجت ديگرى است پرسيد آن حاجت چيست ؟ فرمود : فقط من با تو به جنگم و تو با من عمرو خنده اى كرد و گفت همانا اين خصلتى است كه گمان نمىكنم احدى از عرب آن را از من بجويد و من ناخوش دارم كه مرد بزرگوارى را مانند تو بكشم پدرت با من رفيق بود على عليه السّلام فرمود منهم چنين ولى دوست دارم تا زمانى كه تو از حق دورى كنى ترا بكشم اين حرف بدماغ او برخورد و از اسب فرود آمد و با شمشير كشيده بعلى رو آورد و پيشدستى
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 73
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٧٣