عصر را با ايشان خواندم در همان حال كه نماز ميخواندم با خود ميگفتم كسى از مردم مرا امشب جايى دهد چون امام نماز را سلام داد و نشست ناگاه ديدم او پيرمردى است صاحب وقار و نعمتى آشكار سپس دو بچهء صاحب جمال به او رو آوردند و سلام كردند سپس پيرمرد گفت مرحبا بشما و به كسانى كه شما هم نام آنهائيد .
در پهلوى من جوانى بود پرسيدم اين دو بچه كيستند و اين پيرمرد چكاره است جوان گفت اين مرد جد آن دو بچه است و در شهر كسى نيست كه على بن ابى طالب را دوست داشته باشد جز همين پيرمرد بس كه على را دوست دارد دو نوهء خود را بنام حسن و حسين نامگذارى كرده با خودم گفتم الله اكبر شادمان از جا بلند شدم نزديك او رفتم و گفتم مايلى ترا حديثى بگويم به آن حديث چشم تو روشن شود گفت آرى .
گفتم خبر داد مرا پدرم از پدرش از جدش كه گفت ما در خدمت رسول خدا نشسته بوديم ناگاه فضه كلفت حضرت زهرا آمد در حالى كه گريه ميكرد گفت كه همانا حسن و حسين از خدمت خانمم فاطمه بيرونشدند نميدانم كجا رفتهاند خانمم فاطمه گريه مىكند .
همان دم رسول خدا حركت كرد تا اينكه وارد منزل فاطمه شد او را افسرده خاطر و گريانديد سپس بدخترش فرمود : اى فاطمه گريه نكن و افسرده خاطر مباش به آن خدائى كه جانم بدست قدرت اوست همانا خداى تعالى به آن دو از تو مهربانتر است .
دستش را به سوى آسمان بلند كرد و عرضكرد بار الها اين دو فرزندان منند ، روشنى بخش چشمانم باشند ، ميوهء دل من هستند تو
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 415
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٤١٥